پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

رفتن به پارک ملت و اتلیه دانش

سلام مامانی دیروز جمعه با بابایی رفتیم اتلیه دانش بزرگراه نواب ازت عکس انداختیم اونجا خیلی با عکاس همکاری میکردی و پسر خوبی بودی .بعدا عکستو می ذارم تو پستت ببینی مرسی عزیزم از همکاریت بخاطر اینکه پسر خوبی بودی بابا بردتت پارک ملت . ...
10 مرداد 1394

28 ماهگی گل پسرم

سلام مامانی 28 ماهگیت مبارک باشه عزیز مامان عاشق تولده دیشب فیلم تولد محمودرضا رو نگاه میکرد و می اومد به من میگفت تولد تولد یعنی واسه منم تولد بگیرین چون هفته قبلم بهونه تولد می گرفت که الا و بلا واسم خونه رو تزئین کنین چون فیلم و عکس تولد سال قبلشو نگاه کرده بوده بخاطر همین منم دلم طاقت نیورد  و رفتم تزئین کردم خیلی با حال بود یه شمعم ورداشتم روشن کردم و فوتش کرد خیالش راحت شد . دیشبم چون رفتی تو ماه  28  میخواستم واست کیک درست کنم خسته بودم نتونستم ان شاله امشب جشن میگیرم واست عشقم عاشقتم به خدا .  
4 مرداد 1394

تعطیلات عید فطر و رفتن به الاشت

سلام مامانی چند روز تعطیلات عید فطر قصد سفر به شمال کردیم که پنجشنبه 25 تیر ساعت 3 راه افتادیم از تهران و ساعت 8 و نیم شب الاشت بودیم اول می خواستیم بریم قائمشهر که به خاطر ترافیک شدید شیر گاه نتونستیم بریم اونجا بعد برگشتیم الاشت که هوای اونجا خیلی خوب بود خنک و بارونی . قربون اون دهن باز  برم که اصلا نمی ذاشتی ازت عکس بندازم اینم به زور تونسیتم با این ژست ازت عکس بندازم .   ...
29 تير 1394

روزهای اخر ماه مبارک رمضان و نذری مامان و بزرگ شدن گل پسر

سلام مامانی دو روز دیگه مونده تا عید فطر مامانی همه روزه هاشو گرفته ولی اخراش دیگه حالش خوب نبود دیگه نتوست بگیره . خدا مامانی ببخش واقعا دیگه کم اورده بود مامانی . هفته پیش 23 ماه رمضون خونه خودمون شله زرد پختیم که خاله گلی و خاله مبشره و خاله منصوره  وازاده هم بودند . پسر مامانی الان کل جمله و کلمه چیزارو می تونه دقیق بگه . کارها و اداهاش خیلی بامزه شده وقتی مامان اداره ست دوست داره زودتر بره خونه و گل پسر شو ببینه واقعا دلم واست تنگ میشه همیشه میگم خدایا 12 سال دیگه کی میشه مامانی بازنشسته بشه تا بتونه خونه بمونه و پیش گل پسرش باشه . تو مهد خیلی مظلومی و ساکت البته با مربی هات ولی با بچه ها اتیش می سوزونی .کلا دستشویتو نمیگی...
24 تير 1394

عکسهای جامونده از 27 ماهگیت و اولین شعر پرهام

اینم بابا جونی که عمل کرده بودند 30 خرداد که خیلی درد کشید بیچاره اینم اماده شدی بری سیرک با داداش محمودرضا منتظرشی   سلام مامانی چند تا عکس مونده بوده که گذاشتم واست . یه روز تو خونه نشسته بودیم که حرکت زشتی انجام دادی منم با حرکت دست بهت گفتم می زنمتا تو هم بعد اون یاد گرفتی چیزی بهت میگیم تو هم با حالت عصابانیت و هرچیزی دست گیر بیاد و دستم می گیری بالا می گی می زنمتا بابای یه وقتای میخواد دعوات کنه تو هم جبهه می گیری همون حرفو بهش می زنی بابام در حالت اعصبانیت خندش میگیره. جدیدا شعر دکتر می خونی : دکتره چه مهربونه            درد منو میدونه زخم منو می ...
13 تير 1394

27 ماگیت مبارک گلم

سلام مامانی 27 ماهگیت مبارک باشه عشقم انشااله 127 ساله بشی نازم . شنبه 30 خرداد بابایی عمل جراحی دست داشت داشت که با مامانی رفتند بیمارستان نیکان و عمل شده از ساعت 9 صبح رفت اتاق عمل تا ساعت 12 تو اتاق عمل بود که خداروشکر به خوبی تموم شد بعداظهر ش رفتیم خونه تو هم پیش خاله منصوره موندی . 
3 تير 1394

تعطیلات نیمه شعبان و سفرشمال

سلام مامانی دوشنبه 11 خرداد رفتیم قائمشهر و بعد از ناهار رفتیم الاشت چون شبش جشن نیمه شعبان بود تو الاشت می خواستن جشن بگیرن ولی هیچ جشنی نبود ولی خدایش هواش خیلی خنک بود بهتر از قائمشهر بود بخاطر همین دو روز اونجا موندیم و پنجشنبه صبح با عمو رحمان و عمه اینا از الاشت رفتیم لفور تفریح به خاطر اینکه بابایی اینا راهشو بلد نبودن راه 1 ساعته را 4 ساعت رفتیم جاده شم خاکی از بس خاک بود شما تو ماشین حالت بد شد و حالت تهوع گرفتی  که اخر سر تو راه از یه چوپون مسیر راه پرسیدن تا نجات پیدا کردیم ولی خیلی خیلی خسته شدیم ولی خداروشکر با اون خستگی رفتیم چند ساعتی لفور استراحت کردیم و برگشتیم قائمشهر . به هم خیلی خوش گذشت مطمئنم ...
16 خرداد 1394