پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

عکسهای 39 ماهگی و عیدفطر1395

سلام عزیزم مامانی امسالم مثل سال گذشته عیدفطر رفتیم شمال .سه شنبه 15 تیر اوردمت اداره و ساعت 12:30 بابایی اومد دنبالمون که باهم دیگه بریم ساعت 3 از تهران راه افتادیم ساعت 10 شب قائمشهر بودیم چون خیلی خیلی ترافیک بود و یه روز قایمشهر موندیم پنجشنبه رفتیم الاشت که شنبه صبح اومدیم تهران . خوش گذشت خیلی بهت . جدیدا ازوقتی نمیری مهد گیر میدی میگی منو ببر سرکارخودت اونجا بازی کنم بخدا اذییت نمیکنم پسر خوبی میشم .وقتی این حرفارو میزنی دلم یه جوری میشه و دلم به حالت میسوزه حیف که نمیتونم بیارمت هر روز .شرمنده مامانی . ...
22 تير 1395

39 ماهگی گلم

سلام مامانی این مطلبو می نویسم دو روز دیگه میری تو 39 ماهگی . ان شااله 139 ساله بشی عزیز مامان چند روزیه دیگه نمیری چون دو سه باری دستای قشنگتو گاز گرفتن و مدیر مهدشم جدیدا خیلی ببخشید روش زیاد شده بود . فعلا پیش خاله منصوره ببینم خدا چی می خواد . ...
1 تير 1395

38 ماهگیت مبارک گلم و عوض کردن مهد

سلام مامانی 38 ماهگیت مبارک باشه ان شاله 138 ساله بشی مامانی 1  خرداد بردمت مهد تربیت سر کوچه امون تا ببینم می تونی اونجا بمونی .صبح بردمت اونجا اولش خوب بودی اصلاگریه نکردی بعد 2 ساعت تازه فهمیدی من نیستم شروع به گریه کردی من تو اون دو ساعت رفته بودم خونه بعدش اومدم پیشت دیدم داری گریه می کنی بهم می گی چرا تنهام گذاشتی چرا تنها رفتی سرکار من اینجا رو دوست ندارم اینجا کوچیکه  دلم داشت واسه دل کوچیک کبا ب می شد که هی اشک می ریختی و اخر با نوازش  و بوس و ماچ ارومت کردم و  بعدش بردمت خونه خاله تا اروم بشی . الانم بردمت مهد قبلیت گفتم ولش کن هر چی عشقم بگه و هرکجا راحته
3 خرداد 1395

37 ماهگیت مبارک گلم و روز پدر مبارک

سلام مامانی ببخشید دیر اومدم 37 ماهگیت مبارک باشه گلم ان شاله 137 ساله بشی . چهارشنبه اخر فرودین رفتیم شمال چون فرداش روز پدر بود و جمعه برگشتیم .   همسر عزیزم از زمانی که خانه عشقت پناهگاه خستگی من شد ، اندیشیدم که الهه عشق بهترین ِ بهترین ها را نصیب من کرده است… روزت مبارک همسر عزیزم   حسین پناهی : وقتی بچه بودم کنار پدرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم. مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم...
5 ارديبهشت 1395

اومدن پرهام به اداره مامانی

سلام مامانی دیروز شنبه 28 فرودین از خواب پاشدی و گریه می کردی که من مهد نمیرم میام سرکار تو منم دلم خیلی سوخت و بردمت اداره خیلی خیلی تو اداره بهت خوش می گذره که اومدن به خونه غیرممکنه .      ...
29 فروردين 1395

13 بدر ( 14 بدر) 1395 سد لفور

سلام مامانی هفته دوم تعطیلات چهارشنبه 11 فروردین رفتیم شمال که خیلی ترافیک بود و هوای شمال خیلی خوب نبود همش بارون بود 13 بدرشم بارون شدید گرفته بود که ما البته فرداش شنبه با مادرجون رفتیم سد لفور که خیلی بهت خوش گذشت . ...
17 فروردين 1395