پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

روزمره های 20 ماهگی + نذری اربعین

سلام مامانی چند وقتیه که سرم خیلی شلوغه که فرصت نمیکنم ببرمت پارک بخاطر همین ازت معذرت میخوام . چند روز پیش برای خرید رفتیم بیرون هوا خیلی خوب بود رفتیم پارک تو هم که چند وقتی یعنی 3 ماهی از تابستون که گذشت نبردمت پارک .چون همیشه تو ماشین  بودی همش گریه می کردی که منو ببریمت پارک بخاطر همین همش عذاب وجدان می گرفتم بخاطر مشغله کاری و خونه فرصت نمیکنیم ببرمت پارک و تفریح . اونروزی هم از خوشحالی خیلی می خندیدی و دو روز بعدشم با بابای رفتیم پارک ولی اون روز سرد بود ولی خیلی بهت حال داد . دیروز روز اربعین با خاله منصوره رفتیم بهشت زهرا تو هم که با رادمهر بیچاره که لجی می خواستم ازتون عکس بندازم همش روتو برمی گردوندی از رادمهر بیچاره ...
23 آذر 1393

واکسن انفولانزا + کلماتی که پرهام جون میگه

سلام مامانی پنجشنبه رفتم واست واکسن انفولانزا زدم چون خیلی سرمائی هستی بخاطر همین رفتم واست واکسن زدم تا شاید کمتر سرما بخوری . بعدش بردمت پیش خاله منصوره تا پیش رادمهر جون بمونی منم برم واست خرید کنم تو این دو سه ساعتی که نبودم خیلی شیطونی و اذیت کردی یعنی خاله می گفت ترس از هیچی نداشتی می رفتی روی مبل از اونجام خودتو مینداختی از روی مبل سامان و رادمهر می زدی کلا همه از دستت خسته شدند و محلم نمی ذاشتی به کسی . جدیدا کلماتی که می گی : دادا : داداش نیس: نیست بابا ماما: مامان دو: دوغ ددر سی : سیب جو جو : پرنده گربه بری : بریم بده این چیه او او چی چی آ: آب ممه ن..........................................
15 آذر 1393

مریضی دایی جون و رفتن به شمال

سلام قشنگ مامان دو روز که تعطیل بودیم می خواستم برم واست خرید کنم که با خبر شدیم دایی یوسف سکته کرده  و به خاطر همین رفتیم شمال عیادتش چهارشنبه شب با داداش محمودرضا و خاله ازاده  راه افتادیم که فرداش بریم دایی ببینم که با اصرار و خواهش نذاشتند ببینم دایی ولی جمعه ساعت دو رفتیم دایی دیدم و ساعت 3 با خاله گلتاج و خاله ازاده راه افتادیم برگشتیم تهران . ببین چه جوری موهای محمودرضا می کشی و اذیتش میکنی ...
8 آذر 1393

شروع گرفتن شیر و ورود به 20 ماهگی

سلام مامانی امروز شما رفتی تو 20 ماه .مبارکت باشه عشق من ان شال اله  120 سال زنده و سالم باشی . دو هفته ای که می خوام از شیر بگیرمت ولی نمیشه دفعه اول تلخک زدم به سینه هام با بی خیالی هی می خوردی اولش دهنت تلخ شد و هی توف می کردی و بهت می گم پرهام ممه اوف شده  تو هم می خندی دوباره شروع به خوردن می کنی .این کار را چهارشنبه شروع می کنم که دو روز که تو خونم هردو مون  اذیت نشیم چون میگن گرفتن شیر هم بچه تب می کنه  و هم مادر که سینه هاش پرمیشه و درد داره. هفته پیشم رژ مالیدم به سینه هام گفتم پرهام ممه اوف شده می خندیدی و سینه رژی را خوردی و بعد اون چسب زدم گفتم اوف شد می خندیدی و تونستی چسبو در بیاری و بعداینکه دراوردی واسه...
3 آذر 1393

عکسهای 19 ماهگی

عشق مامان عاشق اناره یه کاسه پراز انار بهش بدی میخوره منم از ترس اینکه گیر نکنه تو گلوش خیلی کم می دم بهش. بهش میگم پرهام انار نخور میگه نه نه نه نه نه ن.........................ه نه کشیده  .خیلی جالبتر تو تلویزیون نونوایی می بینه یا نون می بینه منو صدا می کنه می گه نون یعنی بهم نون بده . ...
19 آبان 1393

دومین تاسوا و عاشورای پرهام

                اولین محرم پرهام- سال 92 سلام مامانی خوبی عشق مامانی بعد از دو سه هفته سرماخوردن و دادن انتی بیوتیک به جیگرم الان خداروشکر عشق مامان بهتر شده ان شااله همه کوچولوها سالم باشن ناز منم سالم باشه .امسال دومین محرمی که فینگیل مامان با ما بوده که عکس اولین محرمو بالا گذاشتم  وعکس دومین محرمت که امساله  بعدا میذارم  . بگم از رفتنمون به شمال که پنجشنبه 8 ابان راه افتادیم  و سه شنبه روز تاسوعا از شمال برگشتیم . سه روز قائمشهر موندیم و دو  روز اخر تاسوعا و عاشورا رفتیم الاشت . چون بابایی هرساله عاشورا و تاسوا اونجاست امسال رفتیم .خیلی...
14 آبان 1393

19ماهگی گل پسرم

سلام مامانی 19 ماهگیت مبارک انشااله سالم و زنده باشی. با عرض شرمندگی کلا یادم رفته بود که فینگیلم رفته تو 19 ماهگی که وبت به روز کنم ببخشید عشقم که دیر شد و بهت تبریک بگم . عشقم دو هفته ای که به طور فجیهی سرماخوردی  که یه شب کلا نفست گرفت از پس خلط جمع می شد تو گلوت و نمی تونسیتی بیرون بدی و صبح اون شبم نفست یهو گرفت که همش سرفه می کردی و نفست بالا نمی اومد ساعت 6 و نیم صبح بود که بابایی هم نبود منم هول هولکی لباسام پوشیدم ببرمت دکتر که خدا رو شکر اوردمت بیرون از خونه نفست اومد بالا و تونستی راحت نفس بکشی . دکترتم گفت نباید هوای خونه یه نواخت باشه همون لحظه دیدی نفسش این جوری شد باید پنجره ها رو باز می کردی . موقع خوابیدن پنجره بای...
5 آبان 1393

داستان 18 ماهگی

سلام مامانی الان این مطلبو که می نویسم یکسال و 6 ماهته که پسر مامان داره کم کم بزرگ میشه  یه  هفته ای که هوا سرد شده سه تایمون (من و بابا و شما) سرمای بدی خوردیم که همش داریم غذای اب پز و کباب می خوریم شما که همش بی حال بودی . چند روز پیش رفتم واست دو تا کفش خریدم اول وقتی وارد مغازه کفش فروشی رفتیم کفشی پوشیدم به پات تا ببینم اندازه پاته یا نه دیدم خیلی بزرگه و گفتم نمی خواد در بیار بزرگه به پات شما شروع به گریه کردن کردی که مثلا از پام درش نیارین می خوامش با اینکه کفش دو سایز بزرگتر از پات بود ولی ورداشتیم دیگه .به خاطر شما همه کار می کنیم عشق مامان. دیشب تو خونه پات گیر کرد به فرش با صورت خوردی به پایه مبل که تو دهنت خون جمع ...
26 مهر 1393