پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

اول مهر (پایه هشتم شدنت مبارک مامان )

سلام الان که دارم اینو مینویسم اول مهر دارم میرم اداره برای پرهام جوونم صبحانه اماده کردم و بیدارش کردم تا اماده شه سرویس بیاد دنبالش بره مدرسه . پرهام میگه مامانی برام دعا کن 🤣🤣🤣 میگه حوصله ندارم میشه امروز نرم گفتم هنوز اول مهر نرسیده شروع شده . فعلا امسال گفتند بچه ها برن مدرسه تا اگه خدای نکرده جنگ شه و بخاطر سرمایش و انرژی تعطیل کنن که هیچ میمونن خونه . اینجا برای اولین خودت اماده شدی گفتی بیا ازم عکس بگیر  ...
1 مهر 1405

اندراحوالات شهریور

سلام  الان که دارم مینوسیم یهو دوباره امریکا جنپب ایران داره میزنه و دوباره استرس جنگ داره شروع میشه نزدیکه مدرسه .طلا و دلار دوباره گرون شد طلا از ۱۷ تومن شد ۲۲ تومن و دلار ۲۱۵ تومن شده .خداروشکر ما خونه رو ساختیم و تموم شد با دلار ۷۰ هزار تومنی .  بدبخت اون مریضی که بایذ پول بیمارستان و دارو بده با این گرونی دلار. الان نزدیک یه ماهه خاله عمه نازک مریضه و بیمارستان بستری چند بار رفتیم ملاقاتش حالش زیاد خوب نبود خاله مبشره و مطهره همش گریه میکنن .  نمیدونم چی بگم خیلی خیلی سخته یاد مامان جون خودم میافتم که نزدیک ۳ ماه تو بیمارستان بودیم و درد میکشید ,
10 شهريور 1405

زمین خریدن خاله منصوره

هفته قبل یعنی ۱۸ و ۱۹ که تعطیلات بود با خاله منصوره یه روز زودتر رفتیم قایمشهر و بابا فرداشبش اومد چون تصمیم داشتیم بریم یه زمین خوب برای خاله منصوره پیدا کنیم چون خونه نه تهران ونه شمال پیدا نمیشد بخاطر همین رفتیم سراغ زمین .دو روز کامل گشتیم ولی زمین خوب و قیمت مناسب پیدا نکردیم اول طرفهای کفشگرکلا گشتیم بعد اسکندرکلا همش گرون بود .بعد زنگ زدیم بنگاه دنجکلا گفتم دارم ولی به پولتون نمیرسه ۱۸۰۰ به بالاست هیچی نا امید شدیم از دنجکلا . شب اخر ما رفتیم خونه مادر جون و خاله منصوره هم رفت خونه خاله روهنده که فردا بریم تهران . یهو اقاجون خدا خبرش بده همینجوری رفت پیش همون بنگاه رفت صحبت کرد که زمین قیمت مناسب باغی هم شد داری گفت دارم ولی شما دا...
27 مرداد 1405

تاسوعا و عاشورا

نفس مامان امروز سه شنبه ۲ تیر با مامان اومدی اداری که خدا بخواد ظهر باهم دیگه بریم پیش بابا بعد راه بیافتم بریم الاشت و عاشورا و تاسوعا اونجا باشیم  اصرار که همین الان یعنی صبح بریم من تو اداره حوصله م سر رفته . یهو خوابت برد رو صندلی خوابیدی  ...
2 تير 1405

سوپرایز تولد محمودرضا و رادمهر

دیروز ۱۴ خرداد ارش رفته بود شمال من و پرهامم یه کیک خوشگل پختیم رفتیم خونه خاله ازاده تا محمودرضا و. ردامهر سوپرایز کنیم گرچه خاله منصورع و رامهر باما بودند تا اخرین لحظه نمیدونستن که کیک برا دوتاشون و سوپرایزی که قرار بشن . ...
15 خرداد 1405

اندراحوالات خرداد

سلام  الان نزدیک ۴۰ الی ۴۵ روزه که اتش بس هستش امشب قراره معلوم شه که جنگ میخواد بشه یا نه خدا خودش بخیر بگذرونه . خدا کنه جنگ نشه که کل زندگیمون دوباره مختل میشه . امتحان مدرسه های تهران لغو شده و نمرات پایانی ترم دوم براساس فعالیت در کلاس شاد و ترم اول درنظر بگیرن . وتا هفته بعد یعنی ۹ خرداد کلاس ها برگزاره بعدش تموم میشه کلاسها. خدا فقط خودش به خیر بگذورنه با نمراتی که میخوان بدن. راستی مدیرم عوض شده 
2 خرداد 1405

اتش بس دو هفته ای و انتقال از تامین وتصفیه به استان

خداروشکر بعد از یکسال دوندگی و اینکه حقمو خوردند و اجاف شد ولی به لطف خدا کار انتقالیم از تامین و تصفیه به استان بالاخره درست شد یعنی ❤️ ۱ اردیبهشت ❤️از استان حقوق گرفتم. بعد اینکه ۱۴ فروردین اومدیم تهران خسته شده. بودم تو شمال بابام تهران تنها بود بعد از سه روز یعنی ۱۷ فروردین دوباره برگشتیم شمال که فرداشبش خداروشکر اتش بس شروع شد و الان نزدیک دو هفته است که اتش بس شده و دیشب اخرین شبش بود که تموم شه که برن برای مذاکره بخاطر مسائلی ایران و امریکا توافق نکردند و نرفتند به پاکستان برای مذاکره بعدش برای دو سه روز دیگه تمدید شد . این بلاتکلیفی واقعا اعصاب همه رو بهم ریخته .خدا کنه این مرحله به خوبی تموم بشه بره مردم  بیچاره تواین مدت...
2 ارديبهشت 1405

اومدن به تهران بعد ۳۵ روز

بعد از ۳۵روز جنگ دلم طاقت نیورد با بابا از شمال اومدیم یعنی ۹ اسفند که شروع جنگ بود رفتیم تازه امروز ۱۴ فروردین اومدیم تهران چون خاله منصوره و خاله ازاده اومدن بابا هم بیچاره تنهابود تهران که درست کردم غذا براش دشوار بود بخاطر همین اومدیم من که تا اطلاع ثانوی دورکارم و جنگ وضعیتش معلوم شه . خدا کنه این جنگ لعنتی تموم شه چون واقعا دیگه طاقت ندارم .به یک صدای کوچولو عکس العمل نشون میدم ،اعصابها داغون و.... . شمال خداروشکر همه چیز امن و امان بود هیچ استرس نداشتیم . چون بابا نبود میترسیدیم و من اونجا ۳ شب میخوابیدم . ...
14 فروردين 1405