پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

32 ماهگی گلم و خریدن ماشین پرشیا

سلام عزیز مامان 32 ماهگیت مبارک .ببخشید با چند روز تاخیر اومدم این توپم بخاطر 32 ماهگیت خرید مبارکت باشه گلم مامانی بعد از 2 ماه نداشتن ماشین هفته پیش یک آذر بابایی ماشین پرشیا خرید مبارکش باشه .   ...
7 آذر 1394

31 ماهگی و سفر به شمال (تاسوا وعاشورا سال 94 )

  31 ماهگیت مبارک عشقم.  چهارشنبه 29 مهر ماه با اکبر پسردایی بابایی رفتیم شمال که شنبه شب عاشورا اومدیم تهران چون ماشینمون فروختیم هم رفت و هم برگشت با اکبر اومیدم  . مستقیم رفتیم الاشت اونجام هوا خیلی خیلی عالی بود حیف که تو اصلا از دسته خوشت نمی اومد همش می گفتی از دسته می ترسم .ویا بامن می اومدی تو تکیه قسمت خانما همش میگفتی برم بابایی که بابایی بیچاره واقعا خسته شده بود . بابا جون دوست دارم به عمو هادی همش می گفتی هادی اصلا بهش عمو نمیگفتی . با مادرجون و آقاجونم خیلی بازی میکردی . ...
4 آبان 1394

30 ماهگی عشقم

سلام مامانی پیشاپیش 30 ماهگیت مبارک باشه 3 مهر البته چون روز جمعه دسترسی به سیستم ندارم الان دارم واست این مطلبارو واست می نویسم عشقم همه چی تکرار می کنه و جمله بندی می کنه که خیلی شیرین زبونی عزیزم .
1 مهر 1394

29 ماهگی گلم

سلام مامانی 29 ماهگیت مبارک ان شاله 129 بشی عشقم . خداروشکر تمام کلماتی می تونی بگی مثل بلبل تکرار می کنی بهت میگم پرهام چه خبر می گی سلامتی ، چند شب پیش اعصابم خورد شده بود داد کشیدم بخاطر همین دلمو می خواستی بدست بیاری صدام می کردی خدیجه خانم خدیجه خانم منم طاقت نیوردم یه عامع ماچت کردم قربون اون مهربونیات برم . کلا شعرهای مهدکودک بلدی میای خونه واسم می خونی .  
3 شهريور 1394

دریا

سلام مامانی دوشنبه هفته قبل با عمه اتنا و بچه هاش رفتیم شمال که صبح رسیدیم که بعدازظهرش با عمه اینا و رونیا کوچولو رفتیم دریا که این اولین باری بود که می رفتی دریا تو ماشین خواب بودی وقتی رسیدیم دریا بدخواب شده بودی همش نق میزدی اصلا از دریا انگار خوشت نیومده بود چون خوابت کامل نباشه اصلا پسر خوبی نیستی همش بهونه میاری کاشکی تو هم از این موقعیت استفاده می کردی با بچه می تونستی با بچه ها بازی کنی تو دریا اشکالی نداره سری بعد دوباره می برمت . ...
25 مرداد 1394

الهی شکرت

سلام  چند روزی پرهام جونی و مامانیش سرمای بدی خوردن به خاطر همین مامانی چهارشنبه 14 مرداد مرخصی گرفت و پیش پرهام موند .یکشنبه بردمت دکتر بهت دارو و چرک خشک کن داده .  منم خیلی به دارو دادنت حساسم باید سروقت داروهاتو بخوری تا زود خوب بشی . مهدم گفته ما نمیتونیم زیاد به بچه ها دارو بدیم وقت نداریم منم اون روز مرخصی گرفتم و کلا پیش جیگرم بودم خداروشکر بامامانی همکاری کردی که مرتب بهت شربتاتو دادم یه ترفندی یاد گرفتم که شربت بخوری اینه که مامانی الکی گریه می کنه  تو هم به مامانی میگی مامانی چی شده منم میگم پسرم شربت نمیخوره گریه میکنم تو هم میذاری شربتاتو بهت بدم عاشق این چی شدنت هستم که میگی . چند روزیه هروقت غذات تموم میش...
17 مرداد 1394