پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

اندر احوالات آذرماه

سلام مامانی  هفته قبل با بابایی رفتیم شمال تا کار شهرداری انجام بدیم که پنجشنبع رفتیم که غروبش کلاس زبان زنگ زد که پرهام چرا نمیاد بخاطر همین شنبه با عمه اینا اومدیم از طرفی  گزارش شهرداریم اماده نبود بخاطر همین بابا دوشنبه اومد تا اگر کاری بود برای شهرداری انجام بده برای پایانکار چون گیر دادند که کلی تعمیرات باید انجام شه خلاصه خدا خودش درست کنه فقط همین . امروز خاله ازاده رفت سرکار خداکنه کارش خوب باشه بمونه واقعا وضعیت اقتصاد جامعه خیلی بد شد جمعه ای رفتیم ایرانیان تو اولین کفش که دوست داشتی خریدیم ۲/۶۵۰/۰۰۰ تومن خریدیم اینم عکس کفش  اینم روزی بود که شمال بودیم به اصرار تو  توحال خوابیدیم ...
9 آذر 1404

گرفتن پایان کار ساختمون

مامانی دعا کن این مرحله از کار ساختمون یعنی پایان کار تموم شه راحت شم .خیلی خیلی داغونم .هفته قبل قرار بود دو روزه با بابایی برم قایمشهر که برم شهرداری برای جواب بازدید کارشناسی شهرداری که کارشناس گفته خونتون کلی ایراد داره دستشویی قدیمی خراب نشده ،نخاله جمع نشده ،لوله اب کاور نشده ... هزار ایراد دیگه خلاصه گزارش بازدید دوباره نوشت  .خلاصه صبح چهارشنبه ۲۱ ابان تنهایی با اتوبوس رفتم که گول خوردم با ماشین خودمون  نرفتم گفتم شاید بارونی باشه گدوک خطر داره اشتباه کردم انقدر هوا گرم بود خلاصه صبحش رفتم ساری شناسنامه ملکی و فنی گرفتم و رفتم شهرداری گفت بازدید دوباره نوشت که خدا کنه دیگه ایراد نگیره 
25 آبان 1404

اندراحوالات ابان ماه

مامانی ۱ ابان با بابا رفتم قایشمهر دنبال کار اداری پایانکار که گفتند باید بازدید انجام شه .پنجنشبه رفتیم و شنبه غروب برگشتیم توام رفته بود خونه خاله منصوره . البته این دو روز کلی خرده کاری داشتیم که خداروشکر تموم شد . ...
14 آبان 1404

اول مهر و تمام شدن کار خانه

سلام مامانی اول مهر شده شما رفتتید کلاس هفتم شرمنده مامانی روز اول مدرسه باهات نمیومدم .نفسم کار خونه شمال خداروشکر تموم شد اون هفته بعنی ۱۷ مهر با خاله منصورع و عموم محمود رفتیم کارهای که ناتموم بود تموم کردیم برگشتیم . دیشبم مبل تهرانمون اوردن  ...
21 مهر 1404

تمام شدن کار ساختمان

مامانی اون هفته یعنی ۱۶ شهریور من و تو تنها رفتیم قایمشهر تا اثاث جابجا کنیم چون بابا مرخصی نداشت هفته قبل بابا اثاث از خونه مادر جوون برده بود خونمون اینسری من رفتم چیدم واقعا دست تنها خسته شدم ولی خداروشکر تموم شد .برق هنوز وصل نشد . یه سری رفتم کارهای پایان کار انجام دادم تا تموم بشه کارهای اداریش خدا از همه مهندس ها نگذره واقعا اذیتمون کردند .توام هی حوصله ت سرر میرفت خداروشکر امیرعلی از الاشت اومده بود پیشت . ...
28 شهريور 1404

مراحل پایانی کار ساختمان

سلام مامانی  هفته قبل با خاله ازاده و عمو علی رفتیم برای جمع جور کردن خونه رفتیم دیدم نه گاز وصله نه برق بخاطر همین فقط ظرفهای که خونه کادر جوون بود شستیم بردیم گذاشتم تو کابینت چون بقیه وسایل خاک میگرفت نبردیم گاز و هود اومد ن نصب کردن . خدا بخواد ببینم هفته بعد تعطیلات برم اثاث با بابایی ببریم ...
8 شهريور 1404

اندراحوالات مرداد ماه

سلام مامان  خداروشکر کار ساختمون دیگه اخراش. بابایی اون هفته سه روز مرخصی گرفته و رفته کار پایانی خونه رو انجام بده . الان فقط نرده بالکن مونده و کلید و پریز نصب شه بعد اون دنبال کار پایان کار باشم مامانی تو این یک سال و چند ماهی خیلی خیلی اذیت شدیم هم من و هم بابایی ولی باور نمیشد که کارمون تموم شه من فقط فقط لطف و حمایت خدا رو پشت دیدم چون واقعا از نظر مالی هیچ کس هیچکس حمایتمون نکرد ولی با لطف خدا جلو بردیم خیلی سخت بود ولی تونستیم . واقعا ساختمون سازی خیلی خیلی غیرت و پشتکار مبخواد من واقعا با هیچ پس اندازی شروع کردم و فکرشم نمیکردم این همه خرج داشته باشه ولی تونستم . ...
20 مرداد 1404

ادامه دلهرگی بعد از جنگ

بعد اتش بس رفتیم الاشت خاله ازاده اینا هم اومده بودند هرچی به خاله منصوره گفتیم بیا گفت ماشینمون خرابه نمیتونیم بیایم خلاصه دو سه روزی بودیم برگشتیم تهران اونم خیلی دلهره داشتم وقتی اومدم تهران. این همه دلهره کم بود زنگ زدند بهمون که دیشب دزد اومد خونه قایشمهر کل سیم دراورد خلاصه عمو هادی ساعت یک شب سر رسید دزد گرفتند بردند کلانتری خدا لعنتش کنه کل سیم در اورد خرد خرد کرد . این خونه تموم بشه واقعا اعصابم بهم ریخت با این اوضاع .جنگم خدای نکرده بشه حداقل امیددارم خونه م اماده ست ولی انقد استا کارا اذیت میکنن نمیان  خدای فقط خودش کمک کنه . اینجا بعد جنگ که همه رفتند الاشت از ترسشون  اینجام پارکینگ خو...
3 مرداد 1404

اخرین روز جنگ

سلام مامانی تو این دو هفته یعنی از ۲۳ خرداد تا ۳ تیر که جنگ تموم بشه بدترین روزهای عمرم بود ما از ۲۳ خرداد اومدیم شمال اونروز رییسم زنگ زد که بیاید سرکار من پاشدم تنهایی رفتم سرکار همین که رفتم تهران صدای بمب و موشک شروع شد اصلا امکان نداشت تو این دوهفته روز حمله کنند همیشه شبا از ساعت ۲ شروع میکردند تا ۴ صبح چنان صدای میمود که کل خونه میلرزد زنگ زدم بابا نگو نزدیک سرکار بابا بود بابا بیچاره هراسون اومد خونه شبش از ساع ۱ ونیم شروع کردند تا خود صبح دقیقا سه ونیم . اون شب چون مبخواستن اتش بس کنند بدترین حملات انجام دادند خونه انگار داشت رو سرم خراب میشد دقیقا حمله اصلی شون منطقه فاطمی بود و بعد کل تهران منم از ترسم نرفتم اداره چون واقعا ح...
4 تير 1404

جنگ

سلام مامانی  هفته قبل ۲۳ خرداد بابا رفته بود شمال من و تو تنها بودیم دیدم ۳ ونیم صبح صدای بمب میاد رفتم لب پنجره دیذم اره تا ساعت ۴ ونیم همچنان ادامه داشت که دیدم صداش ارومه رفتم خوابیدم شده ساعت ۷ صبح حالا دیدم شدتش بالا رفته . و بعد اون تموم شد .ایران اون روز شروع نکرد ه بود شبش شروع به شلیک کرد .روز به روز بدتر میشد شبش با هم رفتیم خونه خاله منصوره اون شب خیلی صداهای بدی می اومد من همش استرس و ترس داشتم که کل بدنم سر شده بود که اصلا نخوابیدم اون شب به خاله منصوره گفتم بریم شمال اومدیم اماده شیم بریم شمال دیدم رفتم خونه بابا از شمال اومده بود دیگه اون شب بیخیال شدیم شبش دوباره شروع شده دیگه دولت از یکشنبه تا چهارشنبه ۲۸ خرداد دورکا...
27 خرداد 1404