پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

جنگ

1404/3/27 15:36
نویسنده : مامان سحر
161 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مامانی 

هفته قبل ۲۳ خرداد بابا رفته بود شمال من و تو تنها بودیم دیدم ۳ ونیم صبح صدای بمب میاد رفتم لب پنجره دیذم اره تا ساعت ۴ ونیم همچنان ادامه داشت که دیدم صداش ارومه رفتم خوابیدم شده ساعت ۷ صبح حالا دیدم شدتش بالا رفته . و بعد اون تموم شد .ایران اون روز شروع نکرد ه بود شبش شروع به شلیک کرد .روز به روز بدتر میشد شبش با هم رفتیم خونه خاله منصوره اون شب خیلی صداهای بدی می اومد من همش استرس و ترس داشتم که کل بدنم سر شده بود که اصلا نخوابیدم اون شب به خاله منصوره گفتم بریم شمال اومدیم اماده شیم بریم شمال دیدم رفتم خونه بابا از شمال اومده بود دیگه اون شب بیخیال شدیم شبش دوباره شروع شده دیگه دولت از یکشنبه تا چهارشنبه ۲۸ خرداد دورکاری زده بود چون اون شب تورو با عمه اتنا بفرستم الاشت هی تو بهونه میاوردی که من بذون تو دلم طاقت نمیاره باز خداروشکر دورکاری اعلام کردند با عمه اینا اومدیم الاشت بابایی بیچاره سرکار .

پسندها (2)

نظرات (0)