پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

26 ماهگی عزیز مامان و رفتن به برنامه پنگول

سلام مامانی 26 ماهگیت مبارک ان شاله صدو بیست و شش سالگیتو جشن بگیرم عشق مامان . خیلی تو حرف زدنت پیشرفت کردی و خوب شده حرف زدنت هرچی میگیم تکرار می کنی چند روز پیش تو مهد داشتند صورت بچه های مهدو نقاشی می کشند تو هم اونارو نگاه میکردی و مربی تون گفت چون ترسیدم پرهام نذاره بخاطر همین نکشیدم ولی من گفتم اتفاقا پرهام دوست داره و میذاره تو هم از خدات بود قشنگ رفتی نشستی رو صندلی با مربیت همکاری کردی و تو ایینه خودتو نگاه می کردی و خوشت می اومد اخر شب عکستو تو گوشی دیدی اشاره به چشمات می کردی می گفتی چشم چشم یعنی نقاشی بکش رو صورتم . عزیز مامان و  رادمهر جون رفتند برنامه پنگول که خیلیم بهتون خوش گذشته بود دانیال جونم اومده که نیومد...
3 خرداد 1394

اولین پروژه گرفتن از پوشک

سلام مامانی چند روزیه که مریض شده بودی حالت تهوع و اسهال که حالت بد بوده .بردمت دکتر که حالت الان خوبه . دو هفته است که شروع به گرفتن از پوشک کردم هفته اول وقتی از مهد می اومدی پوشک نمی بستم تا شب موقع خواب که صبح که می رفتی مهد و تو این مدت جیشتو اصلا نمی گفتی تند تند شلوارتو کثیف می کردی و هر وقت میبردمت دستشویی اصلا جیش نمی کردی و با اب بازی میکردی ولی می اوردمت بیرون شلوارتو کثیف می کردی ولی هفته دوم تند تند می بردمت دستشویی یاد گرفتی بودی و تو دستشوئی جیش می کردی و مدفوع می کردی البته سرپایی ولی یاد گرفتی که باید بشینی و یه در میون جیشتو و مدفوعتو می گفتی . پنجشنبه و جمعه که خودم خونه ام اصلا پوشک نمی بندم چه شب موقع خواب و چه بیرون خدا...
19 ارديبهشت 1394

روز پدر و سفر به شمال و کمد جدید

چهارشنبه 10 اردیبهشت با بابای رفتیم شمال که خاله منصوره هم اومده بود و شنبه 12 اردیبهشت روز پدر که جمعه 11/2/94 با خاله منصوره رفتیم سرخاک بابا جون  که تو رادمهر تو ارامگاه که فضای سبزی هم داشتند که همش اتیش می سوززوندین که عکساشو می ذارم . دو روز پیش واست کمد و ویترین خریدم که ان شاله ازش خوشت بیاد .   ...
15 ارديبهشت 1394

25 ماهگی عسلم + اولین جملات و کلمات جدید

سلام مامانی ببخشید خیلی دیر به دیر میام سراغت چون سرم خیلی شلوغه . 25 ماهگیت مبارک عسلم انشااله 125 سالگیتو جشن بگیری عشقم . مامانی کم کم داری بزرگ میشی تمام کلمات داره به جمله تبدیل میشه مثلا به من که دائما می گی مامان بیا اینجا . جملات جدیدت مامان زد، بابا زد ، بیا اشین (بشین) بابا ددر جملات : موز ، صندلی ، عمو، کیک ، اشین (بشین) ماست ، به به ، دفتر ، گوشی ، خیار ، سیب ، پیس پیس (شیشه پاکن) ، سی دی ، دکتر کپی ، بیا ، ددر ، ابمیوه ، ادام(ادامس )، اند(قند) ، چای (چا)، دست بده(اده)  ، قان قان(ماشین)  پاشو ، دستشوئی ، جیش ، پاستیل ، مامان بیا،  ، کلمات دیگه یادم نیست اگه یادم اومد حتما  می نویسم واست .   ...
5 ارديبهشت 1394

روز مادر

فرزندم ... روزی از روزها مرا پیر و فرتوت خواهی دید ... و کارهایم را غیر منطقی !! در آن وقت لطفا به من کمی وقت بده و صبر کن تا مرا بفهمی ... هنگامی که دستم میلرزد و غذایم بر روی لباسم میریزد، هنگامی که از پوشیدن لباسم ناتوانم ، صبر کن و سالهایی را به یاد آور که کارهایی که امروز نمیتوانم انجام دهم، به تو یاد میدادم .... اگر دیگر جوان و زیبا نیستم ؛ مرا ملامت نکن و کودکی ات را به یاد آور که تلاش میکردم تو را زیبا و خوشبو کنم ... اگر دیگر نسل شما را نمیفهمم به من نخند ! ولی تو گوش و چشم من برای آنچه نمیفهمم باش ... من بودم  که ادب را به تو آموختم من بودم که به تو آموختم چگونه با زندگی روبرو شوی پس چگونه امروز ب...
18 فروردين 1394

اولین روز کاری مامانی در سال 94 +تولد تو شمال و24 ماهگی

24 ماهگی عسلم مبارک . دو سالت تموم شده رفتی تو سه سال عشق مامان . سلام مامانی روز پنجشنبه 28 اسفند رفتیم شمال یه هفته شمال موندیم بعد اون برگشتیم تهران که که چهار روز تو عید که روز کاری بود بابایی رفت سرکار منم دوشنبه 10 فروردین رفتم سرکار که هیشکی از همکاران نیومده بودن و اداره تعطیل بود .یه تولد کوچولو تو شمال واست گرفتم که خیلی بهت خوش گذشته بود   اینم روز تولدت نی نی وبلاگ تو سایتش گذاشته   ...
10 فروردين 1394

اخرین روزهای 93 و اخرین روزاداره

سلام مامانی دو روز دیگه مونده به عید( سال 1394 )و سومین عیدتو می خوام واست جشن بگیرم و دومین بهار زندگیتو که تا اون روز (3 فروردین) 5 روز مونده که اگه خدا بخواد میخوام تو شمال یه جشن کوچولو بگیرم اونم با تم بره ناقلا چون امسال سال گوسفنده به خاطر همین . سال 93 با همه بدی و خوبیش تموم شده که تقریبا سال خوبی بوده خدایا شکرت به خاطر یه سال زنده موندن و نعمتهای بزرگت . مامانی یه هفته ای که مهد تعطیل بود چهار روز پیش خاله آزاده و یه روزم پیش خاله منصوره موندی . .خدایا تشکر فراوان بخاطر داشتن دو نعمت بزرگ اونم خانواده آرام و دو خواهر گل .نمی دونم واقعا از این خواهرا چه جوری تشکر کنم . ...
27 اسفند 1393

اتلیه +خونه تکونی + بی قراری شب بعد از شیرگرفتن

سلام مامانی 2 هفته پیش با خاله منصوره  و رادمهر باهم رفتیم آتلیه دومان تو فلکه اول صادقیه یه دونه عکس 21*16 و 13*18 با هم گرفتیم و بابا آرش زحمتش کشید ما را برد اونجا که عکس بعد اینکه اماده شدن می ذارم تو وبت . هفته پیش چهارشنبه 20 اسفند آخرین روز مهدت که تو مهدتون جشن گرفتن واستون که متاسفانه عکس ننداختم ازت یادم رفت فقط  فیلم گرفتم ازت روز قبلشم بردمت اتلیه سرای محله یه عکس ازت انداختم البته بزرگ که بعدا عکسشو واست می ذارم روز آخر مهدت که مصادف شد با خونه تکونی خاله آزاده بیچاره مهربون از صبح اومده بود تا غروب صبحش به تنهای خونه تکونی کرده بود واسم که من ساعت 12 رسیدم و کمکش کردم . خاله جون مهربون هرچی از خدای مهربون می خوای بهت ...
23 اسفند 1393