پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

موفق شدم از شیر بگیرمت عشقم

سلام مامانی الان شما 23 ماهته و 13 روز دیگه تولدته .عشق مامان یه هفته ای پروژه گرفتن شیره که هفته پیش چهارشنبه از سرکار اومدم خاله منصوره واسم سبزه  زرد خرید که مثل تلخک می مونه ولی خیلی تلختر از اون مالوندم رو سینه ام که نتونی بخوری دفعه اول با پوروی تمام خوردی  گرچه تلخ بود ولی نگذشتی ازش ولی من دوباره تلخش کردم که دفعه دوم دیدی نه نمی تونی بخوری دیگه نخوردی الان 6 روز از اون قضیه می گذره که روزا اصلا طرف ممه نمی ای شبا ساعت 3 تا 4  صبح پا میشی بهونه ممه رو می گیری منم دلم نمی اد شبا اونم 5 دقیقه فقطه میک می زدی بعد ولش می کردی چون میگن شبا بدین اشکال نداره ولی دیگه شبا هم نمی خوام بخوری چون وروجک کامل بیدار ی می ترسم روزام ...
19 اسفند 1393

23 ماهگی عشقم

سلام مامانی 23 ماهگیت مبارکه انشااله 230 ساله شی . هفته پیش بعد از یک ماه سرما خوردگی و خوردن 3  آنتی بیوتیک های مختلف خداروشکر الان بهتر شدی که چهارشنبه ش رفتیم شمال چون عروسی فامیلهای بابای بود ولی مامانی سرما خورده بودکه تو راه هم بدتر شد که غروبش رفتیم دکتر که انتی بیوتیک و قطره داده که الان بهتره خداروشکر . دو هفته دیگه می خوام تو مهدتون واست تولد بگیرم چون فکر کنم مهد تا 20 اسفند باز باشه به خاطر همین چند هفته زودتر تولدت می خوام بگیرم شاید تم تولدت امسال بره ناقلا باشه چون امسال سال گوسفنده بخاطر همین و شایدم تو شمال همون سه فروردین واست تولد بزرگ بگیرم ببینم خدا چی می خواد . تنها دغدغه من گرفتن از شیر و پوشکته که این دوتا حل ...
3 اسفند 1393

شهربازی + جشن اداره مامان + خرید عید و دوباره مریضی

سلام مامانی الان این مطلبو که برات می نویسم 22 ماهته که این ماه بدترین ماهه که عشقم تو یه ماه سه تا انتی بیوتیک خورده و کلی شربت و دارو ببخش مامانی هفته قبل سه شنبه با خاله ازاده و گلتاج رفتیم جشن اداره مامانی که خیلی بهت خوش گذشت و فرداشم بلیط شهربازی گرفتم رفتیم با خاله ها شهربازی تیراژه که اون روزم خیلی بهت خوش گذشت ولی مامانی فرداش تمام بدنش کوفته شده بود چون همش بغلم بودی چون اونجا خیلی شلوغ بود ترسیدم گم شی فرداش دوباره تب و سرما خوردی که بردمت دکتر عبدالوهاب که گفت یه هفته نباید بری مهد و چون بدنت ضعیفه امکان داره دوباره مریض شی مامانی این هفته یه روز درمیون می برمت خونه خاله منصوره و ازاده .پنجشنبه با خاله آزاده رفتیم واست لباس عید خ...
19 بهمن 1393

22 ماهگی پرهام

سلام مامانی خوبی عشقم امروز تولد مامانت عزیزم . عشق من بعد از بردن دکتر اسم و الرژی دوبار ه تب کرده تبش تا 40 درجه می رسید که دوباره بردیمت شبانه دکتر زواره متخصص کودکان چون پیش  دکتر اسم و الرژی نذاشتی گلوت ببینه  بخاطر همین گلوت چرک کرده بود دکتر هم چرک خشک کن نداد ولی این دکتر متخصص اطفال گلوتو تا ته دید گفت گلوش چرک کرده بخاطر همین ازیروتومایسن داده و شربتهای دیگه انقد شربت خورد حالت دیگه بهم میخوره از شربت سرنگ می بینی در میری چند روز پیش رفتیم عروسی فامیلهای بابایی که اونجا دخیر داییم مریض بود اسهال و استفراغ داشتند به من سرایت کرده بود و منم دیروز حالت تهوع و استفراغ داشتم و خیلی حالم بد بود خدا کنه از من نگیری این مریضی بدو...
12 بهمن 1393

22 ماهگیت مبارک عشقم

سلام عشقم 22 ماهگیت مبارک انشا اله 120 ساله شی عشم . چند هفته است که عشقم سرماخورده و سرماخوردگیش تبدیل شده به حساسیت و الرژی که دو روز پیش چهارشنبه ای بردمت خونه خاله ازاده چون یه کوچولو تب داشتی دلم طاقت نیورد بذارمت مهد جدیدا به خاله ازاده میگی مامان هرچه می خوای صداش می کنی مامان خلاصه خاله جون بیچاره اون روزی بردتت بیمارستان منم از طرف اداره اومدم پیشتون که فوق تخصص اسم و الرژی گفت لوزه ش متورمه و باعث تب میشه و نیاز به عمل کردن نداره دو تا اسپری و قرص داده که یه ماهه دیگه گفت بیاد واسه چکاب چون گفته باید تمام دارو ها مصرف کنه نمیدونم واقعا دیگه خسته شدم بخاطر اینکه عزیزم خیلی اذیت میشه  . خدا کنه زودتر خوب شی .چون هر روز صبح ...
4 بهمن 1393

میزتحریر + نماز خوندن + نقاشی مامان

عشق مامان سرما خوردگیت که هیچ خوب نشد صبح شنبه که می خواستم بیام اداره دیدم چشمات باز نمیشه از بس قی بسته بود و ترشح زرد رنگ دور چشمات بود و سرفه های خروسکی می کردی که اون روز مرخصی نگرفتم بردمت دکتر که گفت سینوسات چرکی شده انتی بیوتیک بهت داده و قطره چشم دادکه استفاده میکنی خمارت میکنه دو ساعت کامل می  خوابی .امروزم مجبور شدم ببرمت مهد ولی زنگ زدم گفت حالت زیاد خوب نیست زنگ زدم خاله منصوره تا ببرتت خونمون بیچاره رفت دنبالت .  تورو خدا ببخش منو . از اونجایی که عشق مامان عاشق نقاشی کشیدنه واست میزتحریر خریدم که راحتر نقاشی بکشی . یه کلیپی هست که داری نماز می خونی که خیلی باحاله همه مرده بودند از خنده که چقد باحال نماز می خونی ...
21 دی 1393

سرماخوردگی و اذیت شدن عشق م+درد دل با عشق کوچولوم

سلام مامانی چند روزیه سرماخوردی و بدخلق شدی و همش بی قراری با اینکه واکسن سرماخوردگی زدم هیچ اثری نداشت ولی من و بابایی واکسنو زدیم یه روز سرماخوردیم بعد اون خوب شدیم نمی دونم چون بدن بچه ها ضعیفتر به خاطر این واکسنه اثر نکرد جوری بی قرار شدی که شبا صدام می کردی می گفتی مامان پاشو منم به عشق تو می شدم می ذاشتم رو پات ولی 2 ساعت رو پام بودی ولی خوابت نمی برد یه شب خیلی بی قراری میکردی بابایی هم اعصابش خرد شد که پرهام بگیر بخواب دیگه تو هم بغض کردی و ساکت بودی بعد یه ساعت صدام کردی گفتی مامان باباییو دَش کن یعنی دعواش کنه من گفتم باشه دش می کنم بعد خیالت راحت شد بعدش خوابیدی یه شب زود خوابیدی ساعت 1 شب پاشو گفتی مامان مامان دستمو کشیدی که...
15 دی 1393

ورود به 21 ماهگی +شب یلدا + رفتن به شمال + سال 2015

سلام عشق مامانی 21 ماهگیت مبارک باشه ان شااله صد سال زنده و سالم باشی ماشاله دیگه بزرگ شدی طوری که همه کلماتی سعی می کنی بگی. شب یلدا خونه خودمون بودیم که سه تایی بودیم چون شبش شهادت بوده و اخر صفر بوده  می گفتند شگون نداره شب یلدا بگیریم نمی دونم حرفه دیگه . یادم رفت لباس هندونه ای بپوشم بهت اشکال نداره سال بعد ان شااله . سوم دی رفتیم شمال و ششم برگشتیم که مامان چهارشنبه و شنبه مرخصی گرفته . شنبه ش بخاطر پسرم که یه روز کامل با پسرم خوش باشم که خداروشکر خوش گذشت . سال جدید میلادی هم مبارک باشه عشق مامان . امسال پارسال این کلاه سبز خاله منصوره واست بافته این شال  و کلاه عمه بابا ارش واست...
7 دی 1393

پایان 20 ماهگی

سلام عشق مامانی این مطبو که الان دارم واست می نویسم الان خونه خاله جون ازاده خوابی چون امروز نرفتی مهد وتعطیله امروز . صبح بردمت اونجا. دیروز جمعه 28 اذر صبحش رفتیم آرایشگاه تا موهاتو کوتاه کنیم خیلی تعجب کردیم از اون صحنه ای که گذاشتیم رو صندلی  آرایشگر اومد موهاتو کوتاه کنه اصلا گریه نکردی و مثل ادم بزرگا روی صندلی اروم نشستی و آقا واست کارتون گذاشت تا مشغول باشی تو هم نگاه میکردی و خوشت اومده بود. کلا خیلی تعجب اور بود چون همش می بردیمت ارایشگاه گریه می کردی و اصلا نمی ذاشتی موهاتو کوتاه کنه  نمی دونم بخاطر اینکه بزرگ شدی و میفهمی .مرسی مامانی از همکاری که با ما کردی. بعدازظهر همون روز رفتیم خونه عمه ات که با امیر علی و تینا ...
29 آذر 1393

روزمره های 20 ماهگی + نذری اربعین

سلام مامانی چند وقتیه که سرم خیلی شلوغه که فرصت نمیکنم ببرمت پارک بخاطر همین ازت معذرت میخوام . چند روز پیش برای خرید رفتیم بیرون هوا خیلی خوب بود رفتیم پارک تو هم که چند وقتی یعنی 3 ماهی از تابستون که گذشت نبردمت پارک .چون همیشه تو ماشین  بودی همش گریه می کردی که منو ببریمت پارک بخاطر همین همش عذاب وجدان می گرفتم بخاطر مشغله کاری و خونه فرصت نمیکنیم ببرمت پارک و تفریح . اونروزی هم از خوشحالی خیلی می خندیدی و دو روز بعدشم با بابای رفتیم پارک ولی اون روز سرد بود ولی خیلی بهت حال داد . دیروز روز اربعین با خاله منصوره رفتیم بهشت زهرا تو هم که با رادمهر بیچاره که لجی می خواستم ازتون عکس بندازم همش روتو برمی گردوندی از رادمهر بیچاره ...
23 آذر 1393