پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

64 ماهگیت مبارک عشقم و فارغ التحصیلی مامانی

سلام مامانی عزیز  دلم 64 ماهگیت مبارک عشقم . مامانی یادم رفت بهت بگم 9 تیر مامان فارغ التحصیل شد. بهت گفتم مامانی دیگه دانشگاه نمیره خیلی خیلی خوشحال شدی میگفتی یعنی پیش من میمونی چون روزهای پنجشنبه میخواستم برم دانشگاه مقنعه سر می کردم همش غر میزدی و گریه می کردی بعضی وقتا میبرمت دانشگاه که تو در واقع فارغ التحصیل شدی خخخخ .  
2 مرداد 1397

63 ماهگیت مبارک عشقم

سلام مامانی امروز 23 تیرماه 97 ببخشید با 20 روز تاخیر اومدم عشقم به کل یادم رفت مامانی هفته قبل دوشنبه تعطیل بود پنجشنبه رفتیم و دوشنبه برگشتیم که اول رفتیم الاشت که واقع هواش خیلی گرم بود فرداش رفتیم قائمشهر و با خاله آزاده اینا وخاله شهر ه  رفتیم جنگل لفور خیلی بهمون خوش گذشت .   ...
23 تير 1397

62 ماهگیت عزیز دلم و اثاث کشی خاله آزاده برای خونه شمالش

سلام مامانی شما الان 62 ماهت شده ان شاله 120 ساله شی . چند هفته پیش رفته بودیم شمال برای خونه جدید ی که خاله آزاده اینا برای رنگ کردن اونجا رفته بودند و آماده بشه تا خرداد اثاث بچینن . که اون روز منم رفتم کمکشون کردن و خاله روهند و زندایی م اومده بودند.هفته بعدش خاه ازاده اینا و خاله منصوره زودتر اثاث بردند . .هفته پیش روز معلم بود که تو کلاس برای خانم صباحی جشن کوچکی گرفتین. اینم دسته گلی که بابا جون زحمتشو کشیده .     ...
2 خرداد 1397

61 ماهگیت مبارک عزیز دلم

سلام مامانی 60 ماهگیت مبارک عزیزم شما به  پسر خاله رادمهر خیلی عادت کردی و خیلی دوسش داری چون هروقت جای میخوایم بریم پارک یه جای همش میگی مامانی رادمهر میاد یا خاله منصوره میاد . جدیدا با اوش دوست جدیدتون خیلی علاقه پیدا کردید که خونه همدیگه میرید خداروشکر یه سالی  هست که خداروشکر روت خیلی باز شده هفته پیش رفته بودیم پارک شما و رادمهر جون یه دوست دیگه تون با یه سری دخترها دعواتون شد بعد تو اومدی پیش ما اعتراض که بیاید اون دخترها دعوا کنید منم گفتم ما نمیتونیم دخالت کنیم خودتون باید از خودتون دفاع کنید تو هم کم نیوردی با حالت اعتراض و دعوا رفتی جواب دخترها رو میدادی . خداروشکر خاله منصوره خیلی حمایتت می کنه . ...
2 ارديبهشت 1397

مستقل شدن و تنها خوابیدن پرهام در سن 5 سال و 22 روز بودنش

سلام عشق مامانی شما در سن 5 سال  و22 روز بودی که تنها و مستقل تو اتاقت خوابیدی و اونم با یه صحبت کوچولو قانع شدی چند شب پیش نشسته بودیم که من با شما صحبت می کردم درباره تنها خوابیدن که اگه تو اتاقت تنها بخوابی فرشته مهربون فردا صبحش واسه بچه ی که تنها بخوابه زیر بالشتش هروسیله یا خوارکی که که دوست داشته باشه میذاره و فرشته مهربون ازت محافظت میکنه تو هم قبول کردی بدون اینکه غری بزنی قبول کردی (چون تو بدون من خوابت نمی برد فردا صبح من سرجام نبودم مثل بچه دو ماه لج می کردی و گریه می کردی ) تا صبح راحت خوابیدی ول من برعکس تا صبح چشم رو هم نذاشتم چون هیچ شبی رو بدون تو نخوابیدم دلم خیلی واست تنگ شده بود هر ده دقیقه می اومدم پیشت میگفتم نک...
27 فروردين 1397

تولد پنج سالگی گل پسرم , 60 ماهگی نازم

سلام مامانی شرمنده امسال نتونستم برات تولد بگیرم چون شمال بودیم اونجام بخاطر عمومیلاد که عزادار بودن نتونسیتم ولی تهران واست کیک میخرم یه تولد خودمونی میگیرم . ولی برای گل پسرم رفتیم هایپر واسم تفنگ ، کیسه بوکس و ماشین خریدم . مامانی امسال برای ایام عید تاریخ 27/12/96 برای تشیع عمو میلاد رفتیم شمال تا 97/1/4 اومدیم تهران و چند روز دیگه دوباره میریم شمال  و 17 فروردین میام تهران تهران تو ایام عید خیلی خیلی خلوته حسی خوبی به ادم دست میده  
5 فروردين 1397

مرگ تلخ عمو میلاد و جشن پایان تحصیلی و جشن رفتن بازنشستگی خاله شیرین

سلام مامانی نمیخوام اول نوشتنم ناراحتت کنم عمو میلاد نامزده سمیه هفته پیش 20 اسفند تصادف کرده بود ضریب هوشش 3 بوده و حالش خیلی بد بود که چند روز پیش پنجشنبه مرگ مغزی شده و 14 عضو بدنش اهدا کرده به مریضهای به کلیه و قلب و..احتیاج داشتند ما فکر کردیم پنجشنبه تشییع جنازه شه رفتیم شمال و دوباره جمعه برگتشیم اول رفتیم بیمارستان تا قبل اینکه برسیم عمو میلاد بردند اتاق عمل برای اهدا عضو که سمیه عزیزم با رویا و چند نفر دیگه پشت در بودند که ما رفتیم برای عرض تسلیت . بعدش رفتیم خونه دایی بهزاد که فردا میخوایم بریم آلاشت برای تشییع جنازه و کلا تعطیلات عید می مونیم .خدایا تو را شکر به خاطر حکمت کارهات چون یه ماه دیگه یعنی 15 اردیبهشت 97 قرار بود ع...
26 اسفند 1396