پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

اتش بس دو هفته ای و انتقال از تامین وتصفیه به استان

خداروشکر بعد از یکسال دوندگی و اینکه حقمو خوردند و اجاف شد ولی به لطف خدا کار انتقالیم از تامین و تصفیه به استان بالاخره درست شد یعنی ❤️ ۱ اردیبهشت ❤️از استان حقوق گرفتم. بعد اینکه ۱۴ فروردین اومدیم تهران خسته شده. بودم تو شمال بابام تهران تنها بود بعد از سه روز یعنی ۱۷ فروردین دوباره برگشتیم شمال که فرداشبش خداروشکر اتش بس شروع شد و الان نزدیک دو هفته است که اتش بس شده و دیشب اخرین شبش بود که تموم شه که برن برای مذاکره بخاطر مسائلی ایران و امریکا توافق نکردند و نرفتند به پاکستان برای مذاکره بعدش برای دو سه روز دیگه تمدید شد . این بلاتکلیفی واقعا اعصاب همه رو بهم ریخته .خدا کنه این مرحله به خوبی تموم بشه بره مردم  بیچاره تواین مدت...
2 ارديبهشت 1405

اومدن به تهران بعد ۳۵ روز

بعد از ۳۵روز جنگ دلم طاقت نیورد با بابا از شمال اومدیم یعنی ۹ اسفند که شروع جنگ بود رفتیم تازه امروز ۱۴ فروردین اومدیم تهران چون خاله منصوره و خاله ازاده اومدن بابا هم بیچاره تنهابود تهران که درست کردم غذا براش دشوار بود بخاطر همین اومدیم من که تا اطلاع ثانوی دورکارم و جنگ وضعیتش معلوم شه . خدا کنه این جنگ لعنتی تموم شه چون واقعا دیگه طاقت ندارم .به یک صدای کوچولو عکس العمل نشون میدم ،اعصابها داغون و.... . شمال خداروشکر همه چیز امن و امان بود هیچ استرس نداشتیم . چون بابا نبود میترسیدیم و من اونجا ۳ شب میخوابیدم . ...
14 فروردين 1405

سال نو ۱۴۰۵ و سیزدهمین تولد عزیز مامان

عزیز دل مامان این مطلب که برات دارم مینویسم فردا سوم فروردین تولد ۱۳ سالگیته که خونه خاله ازاده هستیم نزدیک یه ماهه شمالیم و دلشوره جنگ داریم .پس فردا بابا میخواد بره تهران سرکار دلشوره اونم دارم .مابینم امریکا هم تهدید به زدن به نیروگاه برقس داره که سه شنبه مشخص میشه نمیذونم خدا کنه چیز بدی پیش نیاد واقعا چند روزه قلبم به تپش میافته حالت افسردگی گرفتم که نمیدونیم ایندمون چی میشه زندگی تو تهران و کارمون خرج و خوراکمون چی میشه . امروزم روحیمون عوض شه رفتیم برات یه تولد کوچولو گرفتم . سفره هفت سین ۱۴۰۵ ...
3 فروردين 1405

سومین هفته از جنگ و گرفتن پایان کار ساختمان

فردا شنبه  ۲۳ اسفند که میاد سومین هفته از جنگ میگذره که ما شمالیم .هر روز بدبدتر میشه. بابا خداروشکر از اون هفته یعنی ۱۸اسفند مرخصی بهش دادند تا فردا که باید برگرده تهران .خاله منصورع با عمومحمودم امروز رفتند رادمهر پیش ما موند .ادارمونم اعلام دورکاری کردند برای خانمها این هفته .هفته بعدم که عید هست .اون هفته ۱۷ که عزای عمومی تموم شد ادارات باز شد رفتم برای کار شهرداری برای پایان کار قائمشهر که خداروشکر سه روزه کارم تموم شد روز اول مهندس حسنی اومد برای بازدید روز دوم از ساعت ۸ تا ۱۵ رفتم اتش نشانی و شهرداری که کل کارو تموم کردم  فقط مونده مهر مهندس صادقی نقشه بردار که جامونده بود که چهارشنبه رفتم نظام گرفتم ازش و همه کار انججام شد ...
22 اسفند 1404

ادامه جنگ

الان که دارم مینویسیم پنجمین روز جنگ هست که هنوز شمالیم بابا بیچاره بعد ۴ روز تونست مرخصی بگیر ه و بیاد شمال پیشمون ولی جمعه برگرده منم نمیدونم تکلیف سرکارم چی میشه که بگن بیاد چیکار میخوام بکنم تو انفجار و بمب واقعا نمیتوتم بمونم و پرهام کجا بزارم پرهام میگه مامان نریم تهران طفلک میترسه .چون روز به روز امریکا و اسراییل حملاتشون بیشتر و بیشتر میشه . خدا فقط خودش کمک کنه بهترینهارو برای مردمان ایران بخواد به امید روزهای خوب🙏🙏🙏🙏🙏
14 اسفند 1404

جنگ امریکا

امروز صبح ساعت ۹ونیم که تو اداره نشسته بودم یهوو صدایی مهیبی اومد همه همکارا اومدند بیرون و همه گریه کنان رفتیم خونه انقدر ترافیک بود بخاطر جنک نصف راه من پیاده رفتم و بعدش اتوبوس سوار شدم رفتم شمشیری. خداروشکر خاله ازاده سریع رفت تو و ماهان اورد خونه خیالم راحت شد. اومدم خونه استرس کل وجودم گرفت به  بابام گفتم بریم شمال گفت. نمیزارن اداره بیام .با ازاده اینا رفتیم شمال 
9 اسفند 1404

استرس و جنگ

تو این چند هفته بخاطر استرس جنگ که ترامپ کشتی ها و ناو هاش و تجهیزات جنگی شو اورده خلیج فارس که برای جنگ اماده میشه و توافقاتی که فکر نکنم نتیجه خوب باشه همش تو استرسیم که امشب میزنه فردا میزنه بیشتر شبا خوابم نمیبره . بعدشم بخاطر این شرایط وبعدشم نزدیک عیدم هست همه چیز اشفته است همه مردم از نظر مالی و اقتصادی همه گرفتارن بخدا چون واقعا هیچکس به زندگیش نمیرسه امروز حقوق بگیره فردا نمیونه براش  .خدای بزرگ به دل همه نگاه کن 
9 اسفند 1404

اولین کارنامه دوران راهنمایی

اولین کارنامه دوران راهنمایی ،18بهمن رفتم گرفتم .خیلی ذوق و استرس باهم داشتم چون اولین دوران مدرسه ست که کارنامه ت با نمره است چون شش سال ابتدایی نمره نداشت توصیفی بود فقط خوب و خیلی خوب داشتید . خداروشکر نمراتت عالی بودند معدلت ۱۹/۵ شده . ...
22 بهمن 1404