جنگ امریکا
امروز صبح ساعت ۹ونیم که تو اداره نشسته بودم یهوو صدایی مهیبی اومد همه همکارا اومدند بیرون و همه گریه کنان رفتیم خونه انقدر ترافیک بود بخاطر جنک نصف راه من پیاده رفتم و بعدش اتوبوس سوار شدم رفتم شمشیری. خداروشکر خاله ازاده سریع رفت تو و ماهان اورد خونه خیالم راحت شد.
اومدم خونه استرس کل وجودم گرفت به بابام گفتم بریم شمال گفت. نمیزارن اداره بیام .با ازاده اینا رفتیم شمال
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی





جنگ امریکا
