پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

تولد مامان و کارنامه دی ماه

مامانی امسال بخاطر اینکه ۱۸ و ۱۹ دی جوونهای زیادی کشته شدند  بخاطر همین اصلا کیک هم برای تولدم نخریدم .دو روز یعنی ۱۱ و ۱۲ بهمن مرخصی گرفتم که بابا میخواست بره شمال باهاش رفتیم. چون شبها و روزهای قبلش حرف جنگ بود بود من میترسیدم تهران بمونم با بابا رفتیم شمال . بالاخره بعد از مدتها که بخاطر الودگی و استرس حوادث اخیر و تعطیلی پی در پی مدارس که امتحان عقب می افتاد اخر هفته امتحانات تموم شد فردا کارنامه مبدن. ...
18 بهمن 1404

احوالات دی و بهمن

سلام مامانی هفته قبل ۲۵ دی ماه با عمومحمود و خاله منصورع رفتیم شمال چون تعطیلات م بود و همینکه حال و هوامون بعد از اتفاقات اخیر ۱۸ دی که بخاطر تظاهرات گرونی که خیلی خیلی بد بود عوض شه از این ورم رمضان یوسف پورم مرده بود برای تسلیتم رفتیم خونه دایی حمید .چون نرفته بودیم برای خاکسپاری .از این ورم سرکار عموم زنگ زدند که شنبه کار داریم بیا سرکار ما مجبور شذیم جمعه برگردیم .
5 بهمن 1404

اندراحوالات دی ماه

چندروز بخاطر درگیری و بخاطر گرونی و رشد شدید طلا و دلار و نوسان قیمتها بازاریها  اعتراض کردند الان نزدیک ۱۳ روز که ادامه داره شما رو همه یه هفته تعطیل کردند امتحان ترم داشتید که هی همینجوری بخاطر الودگی هوا و انفولانزا و گرونی و... دو روز نه اینترنت داخلی داریم نه بله و نه ایتا و نه تلگرام فقط سایت داخلی باز میشه .خدا فقط خودش حل کنه 🙏🙏🙏🙏
20 دی 1404

اندر احوالات آذرماه

سلام مامانی  هفته قبل با بابایی رفتیم شمال تا کار شهرداری انجام بدیم که پنجشنبع رفتیم که غروبش کلاس زبان زنگ زد که پرهام چرا نمیاد بخاطر همین شنبه با عمه اینا اومدیم از طرفی  گزارش شهرداریم اماده نبود بخاطر همین بابا دوشنبه اومد تا اگر کاری بود برای شهرداری انجام بده برای پایانکار چون گیر دادند که کلی تعمیرات باید انجام شه خلاصه خدا خودش درست کنه فقط همین . امروز خاله ازاده رفت سرکار خداکنه کارش خوب باشه بمونه واقعا وضعیت اقتصاد جامعه خیلی بد شد جمعه ای رفتیم ایرانیان تو اولین کفش که دوست داشتی خریدیم ۲/۶۵۰/۰۰۰ تومن خریدیم اینم عکس کفش  اینم روزی بود که شمال بودیم به اصرار تو  توحال خوابیدیم ...
9 آذر 1404

گرفتن پایان کار ساختمون

مامانی دعا کن این مرحله از کار ساختمون یعنی پایان کار تموم شه راحت شم .خیلی خیلی داغونم .هفته قبل قرار بود دو روزه با بابایی برم قایمشهر که برم شهرداری برای جواب بازدید کارشناسی شهرداری که کارشناس گفته خونتون کلی ایراد داره دستشویی قدیمی خراب نشده ،نخاله جمع نشده ،لوله اب کاور نشده ... هزار ایراد دیگه خلاصه گزارش بازدید دوباره نوشت  .خلاصه صبح چهارشنبه ۲۱ ابان تنهایی با اتوبوس رفتم که گول خوردم با ماشین خودمون  نرفتم گفتم شاید بارونی باشه گدوک خطر داره اشتباه کردم انقدر هوا گرم بود خلاصه صبحش رفتم ساری شناسنامه ملکی و فنی گرفتم و رفتم شهرداری گفت بازدید دوباره نوشت که خدا کنه دیگه ایراد نگیره 
25 آبان 1404

اندراحوالات ابان ماه

مامانی ۱ ابان با بابا رفتم قایشمهر دنبال کار اداری پایانکار که گفتند باید بازدید انجام شه .پنجنشبه رفتیم و شنبه غروب برگشتیم توام رفته بود خونه خاله منصوره . البته این دو روز کلی خرده کاری داشتیم که خداروشکر تموم شد . ...
14 آبان 1404

اول مهر و تمام شدن کار خانه

سلام مامانی اول مهر شده شما رفتتید کلاس هفتم شرمنده مامانی روز اول مدرسه باهات نمیومدم .نفسم کار خونه شمال خداروشکر تموم شد اون هفته بعنی ۱۷ مهر با خاله منصورع و عموم محمود رفتیم کارهای که ناتموم بود تموم کردیم برگشتیم . دیشبم مبل تهرانمون اوردن  ...
21 مهر 1404

تمام شدن کار ساختمان

مامانی اون هفته یعنی ۱۶ شهریور من و تو تنها رفتیم قایمشهر تا اثاث جابجا کنیم چون بابا مرخصی نداشت هفته قبل بابا اثاث از خونه مادر جوون برده بود خونمون اینسری من رفتم چیدم واقعا دست تنها خسته شدم ولی خداروشکر تموم شد .برق هنوز وصل نشد . یه سری رفتم کارهای پایان کار انجام دادم تا تموم بشه کارهای اداریش خدا از همه مهندس ها نگذره واقعا اذیتمون کردند .توام هی حوصله ت سرر میرفت خداروشکر امیرعلی از الاشت اومده بود پیشت . ...
28 شهريور 1404

مراحل پایانی کار ساختمان

سلام مامانی  هفته قبل با خاله ازاده و عمو علی رفتیم برای جمع جور کردن خونه رفتیم دیدم نه گاز وصله نه برق بخاطر همین فقط ظرفهای که خونه کادر جوون بود شستیم بردیم گذاشتم تو کابینت چون بقیه وسایل خاک میگرفت نبردیم گاز و هود اومد ن نصب کردن . خدا بخواد ببینم هفته بعد تعطیلات برم اثاث با بابایی ببریم ...
8 شهريور 1404