پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

شجاع شدن و نترسيدن از راه رفتن

سلام ماماني الان كه اين مطلبو برات مينويسم 13 ماه و 11 روزته(14 ماه) كه عزيز مامان داره شجاع ميشه خودش به تنهاي و بدون كمك كسي مي تونه پاشه و راه بره .دو روزي كه خونه بودي اين كار رو انجام دادي و خيلي قشنگ راه مي رفتي ولي متاسفانه بيشتر وقتا مامني پيشت نيست و نمي تونه راه رفتنو  با هات كار كنه. ولي پسركم خودش بدون كمك و ياد گرفتن مي تونه  پاشه و راه بره . جمعه اي با بابا براي دومين بار رفتيم پيك نيك و ناهار بيرون بوديم و بعد اون غروب بعد از استراحت چند ساعته رفتيم براي تمرين راه رفتن  پارك . بعد اون برديمت تاب تاب عباسي كه خيلي خوشت اومده بود از تاب كه وقتي بابايي گفت بيا بريم خودت محكم چسبوندي به تابه كه مثلا منو نب...
14 ارديبهشت 1393

اولين هديه روز مادر پرهام

پسرم امسال دومین سالیه که منم مــــــــــــــادرم به لطف پروردگار مهربونم . خدایا شکرت و ممنون بابت لایق دونستن من برای نام مــــــــــــــــادر خصوصا مادر فرشتــــــــــــــــــه ای همچون پسرم .....شکـــــــرت پروردگارم.......  اولين هديه  پرهام به مامانش يه كيف كاغذي كه دو تا شكلات هم توش بوده ، مهد بهش داده تا به مامانش بده خيلي خوشحالم از اين هديه عسلم . دستت درد نكنه عزيز مامان . ...
2 ارديبهشت 1393

دراوردن دندون 7 و 8

سلام عزيز مامان امروز شش روزه كه داري ميري مهد. امروزم ديگه ماماني نبردت بالا (اتاقت) خاله مريم بردتت بالا گفت ديگه از اين هفته شما ديگه بالا نياين خالها مي برنش و بايد عادت كنه .منم فينگيلمو دادم به خاله مريم تا ببرتت و وقتي ازم جدا شدي اولش گريه كردي ولي خاله يه خرده سرگرمت كرد و بردتت بالا و فكر كنم ساكت شدي ولي بعدشو نمي دونم خداكنه عادت كني و مامانيم استرس نداشته باشه . اين چند روزه كه همش دستت تو دهنت بود و اب دهنت هي مي ريخت و شبا تا صبح نق مي زدي چون دندوناي 7و8 داره در مي اد( دندوناي پايين )كه مي گن خيلي درد داره و دندون 5 كه كامل دراومده و دندون 6 اونم اومده بيرون مباركت باشه عزيزم .
30 فروردين 1393

دل نگراني يك مادر

سلام عزيز مامان امروز چهاره روزه داره ميره مهد همراه با گريه و بي قراري و ساعت 7 صبح با بابا آرش ميذاريمت مهد و برمي گرديم سركار .ماماني تو اين چند روز خيلي استرس و نگرانه و كمتر تو اين چند روز بهت سرميزدم تا بيشتر وابسته به مامان نشي و بعضي وقتا خيلي بي قراري مي كردي مي رفتم پيشت سر از پا نمي شناختي و خوشحال و خندون بودي و وقتي ناهارتو مي دادم و ميخوابوندمت و برميگشتم اداره .  تو خونه يه دقيقه ازت دور ميشم گريه مي كني و فكر مي كني تو محيط مهدي . عزيز مامان ببخش مامانو كه اين شرايط برات ايجاد كرده كه اول صبح ساعت 7 از خواب بيدارت كنم و ببرمت مهد بخدا مجبورم برم سركار و بعضي وقتا  آدما دل آدما رو مي شكونن با حرفا...
27 فروردين 1393

اولين مهد رفتن پرهام

سلام ماماني امروز شما يك سال و بيست روزته كه براي اولين براي بردمت مهد كه با محيط اونجا آشنا شي اول صبح با كلي وسايل رفتيم و بابايي ما رو برد كه خوشگلم خواب بود تو بغلم همين كه رسيديم و رفتيم تو اتاق مهد بيداري شدي و محل جديد رو ديدي اولش خوب بود و مربي مهد گفت مامان پرهام بره همين كه اومدم بيرون از اتاق فهميدي زدي زير گريه و خاله جونم تو راه بود مي خواست بياد پيشت منم نرفتم تا اينكه خاله اومد پيشت موند من رفتم اداره و بعد از چند ساعت خاله جون زنگ زد گفت مربي مهد مي گه ببرش خونه چون زده ميشه از مهد دو ساعت نشده بود رفته بودي مهد خاله جون بردتت خونه و مربي گفت روزهاي اول زودتر بايد بره خونه .خلاصه خيلي نگرانم كه از اين كه شما دير عا...
23 فروردين 1393