پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

عکسهای 19 ماهگی

عشق مامان عاشق اناره یه کاسه پراز انار بهش بدی میخوره منم از ترس اینکه گیر نکنه تو گلوش خیلی کم می دم بهش. بهش میگم پرهام انار نخور میگه نه نه نه نه نه ن.........................ه نه کشیده  .خیلی جالبتر تو تلویزیون نونوایی می بینه یا نون می بینه منو صدا می کنه می گه نون یعنی بهم نون بده . ...
19 آبان 1393

دومین تاسوا و عاشورای پرهام

                اولین محرم پرهام- سال 92 سلام مامانی خوبی عشق مامانی بعد از دو سه هفته سرماخوردن و دادن انتی بیوتیک به جیگرم الان خداروشکر عشق مامان بهتر شده ان شااله همه کوچولوها سالم باشن ناز منم سالم باشه .امسال دومین محرمی که فینگیل مامان با ما بوده که عکس اولین محرمو بالا گذاشتم  وعکس دومین محرمت که امساله  بعدا میذارم  . بگم از رفتنمون به شمال که پنجشنبه 8 ابان راه افتادیم  و سه شنبه روز تاسوعا از شمال برگشتیم . سه روز قائمشهر موندیم و دو  روز اخر تاسوعا و عاشورا رفتیم الاشت . چون بابایی هرساله عاشورا و تاسوا اونجاست امسال رفتیم .خیلی...
14 آبان 1393

19ماهگی گل پسرم

سلام مامانی 19 ماهگیت مبارک انشااله سالم و زنده باشی. با عرض شرمندگی کلا یادم رفته بود که فینگیلم رفته تو 19 ماهگی که وبت به روز کنم ببخشید عشقم که دیر شد و بهت تبریک بگم . عشقم دو هفته ای که به طور فجیهی سرماخوردی  که یه شب کلا نفست گرفت از پس خلط جمع می شد تو گلوت و نمی تونسیتی بیرون بدی و صبح اون شبم نفست یهو گرفت که همش سرفه می کردی و نفست بالا نمی اومد ساعت 6 و نیم صبح بود که بابایی هم نبود منم هول هولکی لباسام پوشیدم ببرمت دکتر که خدا رو شکر اوردمت بیرون از خونه نفست اومد بالا و تونستی راحت نفس بکشی . دکترتم گفت نباید هوای خونه یه نواخت باشه همون لحظه دیدی نفسش این جوری شد باید پنجره ها رو باز می کردی . موقع خوابیدن پنجره بای...
5 آبان 1393

داستان 18 ماهگی

سلام مامانی الان این مطلبو که می نویسم یکسال و 6 ماهته که پسر مامان داره کم کم بزرگ میشه  یه  هفته ای که هوا سرد شده سه تایمون (من و بابا و شما) سرمای بدی خوردیم که همش داریم غذای اب پز و کباب می خوریم شما که همش بی حال بودی . چند روز پیش رفتم واست دو تا کفش خریدم اول وقتی وارد مغازه کفش فروشی رفتیم کفشی پوشیدم به پات تا ببینم اندازه پاته یا نه دیدم خیلی بزرگه و گفتم نمی خواد در بیار بزرگه به پات شما شروع به گریه کردن کردی که مثلا از پام درش نیارین می خوامش با اینکه کفش دو سایز بزرگتر از پات بود ولی ورداشتیم دیگه .به خاطر شما همه کار می کنیم عشق مامان. دیشب تو خونه پات گیر کرد به فرش با صورت خوردی به پایه مبل که تو دهنت خون جمع ...
26 مهر 1393

واكسن 18 ماهگي

سلام ماماني بعد از يك هفته تاخير بلاخره واكسن 18 ماهگيتو تاريخ 93/7/10پنجشنبه زدي خيلي گريه كردي موقع زدن واكسن ولي زودم گريه ات تموم شد . صبحش خوب بودي ولي بعد يك خواب يه ساعت وقتي مي خواستي پاشي نمي تونستي و پاهاتو نگه مي داشتي ولي خداروشكر همون روز اول يه خرده پات درد مي كرد ولي 4 شب پشت سرهم تب مي كردي و مامانم شنبه رو مرخصي گرفت تا چهار روز پيش عشقم بمونم چون فرداش عيد قربون تعطيل بود . ديشب بهت مي گم دماغت كو نشون مي دي با انگشتت ،چشات كو انگشتتو فرو مي كني تو چشات و دهنت كو انشگتتو مي ذاري تو دهنت .كلماتي كه عشقم مي گه تا به اينجا =  آ  - (ازاده) ، ددر ، اين چيه ،‌ماما ، به به (غذا)،   ان شاله كه هميش...
14 مهر 1393

18 ماهگي گل پسرم و رفتن به شمال

سلام ماماني 18 ماهگي گل پسرم مصادف شد با شمال رفتنمون چهارشنبه 93/7/2 رفتيم و جمعه برگشتيم . سفري خوبي بود ولي كم ... ماماني چهارشنبه اين هفته 93/7/9 واكسن 18 ماهگي مي خوام بزنم خيلي استرس دارم . ولي ان شاله به خوبي تموم ميشه اين واكسنم . ...
5 مهر 1393