61 ماهگیت مبارک عزیز دلم
سلام مامانی 60 ماهگیت مبارک عزیزم شما به پسر خاله رادمهر خیلی عادت کردی و خیلی دوسش داری چون هروقت جای میخوایم بریم پارک یه جای همش میگی مامانی رادمهر میاد یا خاله منصوره میاد . جدیدا با اوش دوست جدیدتون خیلی علاقه پیدا کردید که خونه همدیگه میرید خداروشکر یه سالی هست که خداروشکر روت خیلی باز شده هفته پیش رفته بودیم پارک شما و رادمهر جون یه دوست دیگه تون با یه سری دخترها دعواتون شد بعد تو اومدی پیش ما اعتراض که بیاید اون دخترها دعوا کنید منم گفتم ما نمیتونیم دخالت کنیم خودتون باید از خودتون دفاع کنید تو هم کم نیوردی با حالت اعتراض و دعوا رفتی جواب دخترها رو میدادی . خداروشکر خاله منصوره خیلی حمایتت می کنه . ...
مستقل شدن و تنها خوابیدن پرهام در سن 5 سال و 22 روز بودنش
سلام عشق مامانی شما در سن 5 سال و22 روز بودی که تنها و مستقل تو اتاقت خوابیدی و اونم با یه صحبت کوچولو قانع شدی چند شب پیش نشسته بودیم که من با شما صحبت می کردم درباره تنها خوابیدن که اگه تو اتاقت تنها بخوابی فرشته مهربون فردا صبحش واسه بچه ی که تنها بخوابه زیر بالشتش هروسیله یا خوارکی که که دوست داشته باشه میذاره و فرشته مهربون ازت محافظت میکنه تو هم قبول کردی بدون اینکه غری بزنی قبول کردی (چون تو بدون من خوابت نمی برد فردا صبح من سرجام نبودم مثل بچه دو ماه لج می کردی و گریه می کردی ) تا صبح راحت خوابیدی ول من برعکس تا صبح چشم رو هم نذاشتم چون هیچ شبی رو بدون تو نخوابیدم دلم خیلی واست تنگ شده بود هر ده دقیقه می اومدم پیشت میگفتم نک...
نویسنده :
مامان سحر
13:56
تولد پنج سالگی گل پسرم , 60 ماهگی نازم
سلام مامانی شرمنده امسال نتونستم برات تولد بگیرم چون شمال بودیم اونجام بخاطر عمومیلاد که عزادار بودن نتونسیتم ولی تهران واست کیک میخرم یه تولد خودمونی میگیرم . ولی برای گل پسرم رفتیم هایپر واسم تفنگ ، کیسه بوکس و ماشین خریدم . مامانی امسال برای ایام عید تاریخ 27/12/96 برای تشیع عمو میلاد رفتیم شمال تا 97/1/4 اومدیم تهران و چند روز دیگه دوباره میریم شمال و 17 فروردین میام تهران تهران تو ایام عید خیلی خیلی خلوته حسی خوبی به ادم دست میده
مرگ تلخ عمو میلاد و جشن پایان تحصیلی و جشن رفتن بازنشستگی خاله شیرین
سلام مامانی نمیخوام اول نوشتنم ناراحتت کنم عمو میلاد نامزده سمیه هفته پیش 20 اسفند تصادف کرده بود ضریب هوشش 3 بوده و حالش خیلی بد بود که چند روز پیش پنجشنبه مرگ مغزی شده و 14 عضو بدنش اهدا کرده به مریضهای به کلیه و قلب و..احتیاج داشتند ما فکر کردیم پنجشنبه تشییع جنازه شه رفتیم شمال و دوباره جمعه برگتشیم اول رفتیم بیمارستان تا قبل اینکه برسیم عمو میلاد بردند اتاق عمل برای اهدا عضو که سمیه عزیزم با رویا و چند نفر دیگه پشت در بودند که ما رفتیم برای عرض تسلیت . بعدش رفتیم خونه دایی بهزاد که فردا میخوایم بریم آلاشت برای تشییع جنازه و کلا تعطیلات عید می مونیم .خدایا تو را شکر به خاطر حکمت کارهات چون یه ماه دیگه یعنی 15 اردیبهشت 97 قرار بود ع...
نویسنده :
مامان سحر
14:21
اندر احوالات 59 ماهگیت عشقم +تولد بابا جون
اینجام تولد بابا جون که شبش براش تولد گرفتیم مادر جون و خاله فوزیه اینام میخواستن بیان شمام زنگ زدی به مادر جون ، مادر جون بیا واسه بابای تولد گرفتیم مادر جونم شیرینی خردید اورد . اینجام فرداش با مادرجون خاله فوزیه و خاله منصوره رفتیم بازار و مولوی خیلی خوش گذشت و قطار سوار شدیم تو بازار 15 خرداد ...
نویسنده :
مامان سحر
10:05
59 ماهگیت مبارک عشق مامان (4سال و 11 ماه )
سلام مامانی 59 ماهگیت مبارک عشقم شما خیلی اسرار داشتی برای تولد مامانی مهمون بیاد منم خاله فوزیه و دایی بهزاد اینا گفتم اومدن و تولد گرفتیم اینم کیکی خودم درست کردم . اینم سرکار مامانی اینم عروسی خاله بهاره اینجا یه دورهمی تو کلاس که همه ماکارونی اوردند و نوش جان کردند اینجام فردا عروسی خاله بهاره رفتیم جنگل لفور شام خوردیم برگشتیم قایمشهر 21 بهمن اینم گل بنفشه که یه مشما چیدم ...
نویسنده :
مامان سحر
14:59










