پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

کارهای باحال سه ماهگی پرهام

سلام مامانی این کاراتو می خوام بگم سه ماهت بود خیلی جیگر شده بودی با دستات بازی می کردی و مامانی صدات می کنه نگاهش میکنی و بهش میخندی خداروشکر دل دردات کم شده و تاریخ 14 و 15 خرداد تعطیل بود با خاله منصوره و رادمهر رفتیم شمال شبی که میخواستیم بریم حلقه ختنتو بردیم پیش دکتر دراورد و شبش راه افتادیم و تو جاده خیلی ترافیک بود و حوصلتم سر رفته بود و تو ماشین نق می زدی ولی در کل بهمون خوش گذشته بود و همش دوست داری رو پام بشینی و صدای جغجغتو درارم و خیلی خوشت می آد و آروم می شی .30/3/91 با خاله مبشره و دانیال رفتیم بیرون با کالسکه ات بعد از یک ساعت دور زدن جاتو کثیف کردی و خیلی خیلی گریه کردی و همون لحظه بابای زنگ زد .و با هم برگشتیم خونه کلا خوب ...
12 تير 1392

واکسن دو ماهگی و ختنه پرهام

سلام مامانی واکسن دو ماهگیتو 4/3/92 بردیم درمانگاه زدیم تو بغل خاله جون آزاده بودی و وقتی می خواست واکسنو بزنه خیلی گریه کردی . شبش خیلی تب و درد داشتی و همش نق می زدی .و آخر ساعت 1 دردت آروم شد و خوابیدی و سه روز بعد 7/3/92  بردیمت پیش دکتر کاتبی واسه ختنه برای ختنه ام خیلی درد کشیدی و بعد از ختنتم خیلی گریه می کردی و اشک می ریختی قربون اشکات برم در کل اون هفته خیلی درد کشیدی .و ختنت هم حلقوی بود .بوسسسسسسسسسسسسسسسسس
12 تير 1392

کارهای شیرین پرهام

سلام مامانی چند وقتی که کامپیوترمو بردم تعمیر بخاطر همین وبلاگت بروز نبود و کارهای شیرینتو نتونتستم بنویسم کارهای که میخوام بنویس تقریبا دو ماهت بود کارات روز به روز شیرن و شیرنتر می شد اینکه میخندی و دور و ورتو نگاه می کردی بعضی وقتا موهاتو میکشیدی و شروع به گریه میکردی و جیغ می زدی و شصتتو می بردی طرف دهنت و قدرت مکیدنشو نداشتی و انگشتاتو می بردی تو دهنت اولش فکر می کردم گشنته ولی فهمیدم گشنت نیست و با این کارها آرامش می گرفتی خدارو شکر دل دردات قبلا شبا بود و چند وقتی بود از ساعت 4 ظهر شروع می شد تا ساعت 1 شب تموم میشد همش گریه میکردی و نق می زدی و همش می فهموندی که بغل میخوای و راه بریم همین که می ذاشتمت تو ...
12 تير 1392