پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

اندراحوالات خرداد

سلام  الان نزدیک ۴۰ الی ۴۵ روزه که اتش بس هستش امشب قراره معلوم شه که جنگ میخواد بشه یا نه خدا خودش بخیر بگذرونه . خدا کنه جنگ نشه که کل زندگیمون دوباره مختل میشه . امتحان مدرسه های تهران لغو شده و نمرات پایانی ترم دوم براساس فعالیت در کلاس شاد و ترم اول درنظر بگیرن . وتا هفته بعد یعنی ۹ خرداد کلاس ها برگزاره بعدش تموم میشه کلاسها. خدا فقط خودش به خیر بگذورنه با نمراتی که میخوان بدن. راستی مدیرم عوض شده 
2 خرداد 1405

اتش بس دو هفته ای و انتقال از تامین وتصفیه به استان

خداروشکر بعد از یکسال دوندگی و اینکه حقمو خوردند و اجاف شد ولی به لطف خدا کار انتقالیم از تامین و تصفیه به استان بالاخره درست شد یعنی ❤️ ۱ اردیبهشت ❤️از استان حقوق گرفتم. بعد اینکه ۱۴ فروردین اومدیم تهران خسته شده. بودم تو شمال بابام تهران تنها بود بعد از سه روز یعنی ۱۷ فروردین دوباره برگشتیم شمال که فرداشبش خداروشکر اتش بس شروع شد و الان نزدیک دو هفته است که اتش بس شده و دیشب اخرین شبش بود که تموم شه که برن برای مذاکره بخاطر مسائلی ایران و امریکا توافق نکردند و نرفتند به پاکستان برای مذاکره بعدش برای دو سه روز دیگه تمدید شد . این بلاتکلیفی واقعا اعصاب همه رو بهم ریخته .خدا کنه این مرحله به خوبی تموم بشه بره مردم  بیچاره تواین مدت...
2 ارديبهشت 1405

اومدن به تهران بعد ۳۵ روز

بعد از ۳۵روز جنگ دلم طاقت نیورد با بابا از شمال اومدیم یعنی ۹ اسفند که شروع جنگ بود رفتیم تازه امروز ۱۴ فروردین اومدیم تهران چون خاله منصوره و خاله ازاده اومدن بابا هم بیچاره تنهابود تهران که درست کردم غذا براش دشوار بود بخاطر همین اومدیم من که تا اطلاع ثانوی دورکارم و جنگ وضعیتش معلوم شه . خدا کنه این جنگ لعنتی تموم شه چون واقعا دیگه طاقت ندارم .به یک صدای کوچولو عکس العمل نشون میدم ،اعصابها داغون و.... . شمال خداروشکر همه چیز امن و امان بود هیچ استرس نداشتیم . چون بابا نبود میترسیدیم و من اونجا ۳ شب میخوابیدم . ...
14 فروردين 1405

سال نو ۱۴۰۵ و سیزدهمین تولد عزیز مامان

عزیز دل مامان این مطلب که برات دارم مینویسم فردا سوم فروردین تولد ۱۳ سالگیته که خونه خاله ازاده هستیم نزدیک یه ماهه شمالیم و دلشوره جنگ داریم .پس فردا بابا میخواد بره تهران سرکار دلشوره اونم دارم .مابینم امریکا هم تهدید به زدن به نیروگاه برقس داره که سه شنبه مشخص میشه نمیذونم خدا کنه چیز بدی پیش نیاد واقعا چند روزه قلبم به تپش میافته حالت افسردگی گرفتم که نمیدونیم ایندمون چی میشه زندگی تو تهران و کارمون خرج و خوراکمون چی میشه . امروزم روحیمون عوض شه رفتیم برات یه تولد کوچولو گرفتم . سفره هفت سین ۱۴۰۵ ...
3 فروردين 1405

سومین هفته از جنگ و گرفتن پایان کار ساختمان

فردا شنبه  ۲۳ اسفند که میاد سومین هفته از جنگ میگذره که ما شمالیم .هر روز بدبدتر میشه. بابا خداروشکر از اون هفته یعنی ۱۸اسفند مرخصی بهش دادند تا فردا که باید برگرده تهران .خاله منصورع با عمومحمودم امروز رفتند رادمهر پیش ما موند .ادارمونم اعلام دورکاری کردند برای خانمها این هفته .هفته بعدم که عید هست .اون هفته ۱۷ که عزای عمومی تموم شد ادارات باز شد رفتم برای کار شهرداری برای پایان کار قائمشهر که خداروشکر سه روزه کارم تموم شد روز اول مهندس حسنی اومد برای بازدید روز دوم از ساعت ۸ تا ۱۵ رفتم اتش نشانی و شهرداری که کل کارو تموم کردم  فقط مونده مهر مهندس صادقی نقشه بردار که جامونده بود که چهارشنبه رفتم نظام گرفتم ازش و همه کار انججام شد ...
22 اسفند 1404

ادامه جنگ

الان که دارم مینویسیم پنجمین روز جنگ هست که هنوز شمالیم بابا بیچاره بعد ۴ روز تونست مرخصی بگیر ه و بیاد شمال پیشمون ولی جمعه برگرده منم نمیدونم تکلیف سرکارم چی میشه که بگن بیاد چیکار میخوام بکنم تو انفجار و بمب واقعا نمیتوتم بمونم و پرهام کجا بزارم پرهام میگه مامان نریم تهران طفلک میترسه .چون روز به روز امریکا و اسراییل حملاتشون بیشتر و بیشتر میشه . خدا فقط خودش کمک کنه بهترینهارو برای مردمان ایران بخواد به امید روزهای خوب🙏🙏🙏🙏🙏
14 اسفند 1404