پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره
عروسی  بابا و مامانعروسی بابا و مامان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره
مامان سحر مامان سحر ، تا این لحظه: 39 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
بابا آرشبابا آرش، تا این لحظه: 40 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره
عقد بابا و مامانعقد بابا و مامان، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره
ساخت وب سایت پرهامساخت وب سایت پرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره

پرهام دنیای سحر و آرش

پرهام دنیای منی

اين چيه گفتن پرهام و نزديك شدن تولد جيگيل

سلام ماماني اين مطلبو كه مي نويسم ماماني خيلي خسته و بي حاله چون تغيير و تحول تو اداره مون داره رخ مي ده كه اعصابمو خرد كرده كه به تو هم بستگي داره و همچنين بردنت به مهد بعد از عيد كه واقعن اعصابمو خرد ميكنه كه مي خوام ببرمت مهد ولي مجبورم دست خاله جون درد نكنه كه تو رو شش ماه نگهت داشت بعد اونم بيچاره خودشم تابستون كار داره داداش محمودرضا مي خواد ببره كلاس و به كارهاي ديگش هم برسه . خلاصه از كارهاي جديدت بگم روي همه چي دست مي ذاري و مي گه اين چيه اين چيه خيلي باحال مي گي . چند روز پيش داشتم ويترين تميز مي كردم با دستمال تو هم ياد گرفتي دستمال مي كشيدي شيشه رو و يا غذارو فوت مي كنم تو هم پشت بندش فوت مي كني قريون اون فوت كردنت برم ك...
18 اسفند 1392

كارهاي جديد پرهام+ عكس

سلام ماماني الان كه دارم اين مطلبو مي نويسم شما 11 ماه و 7 روزته چند وقتيه كارات باحال شده مثلا ديشب مي خواستم شام بخوريم سس قرمز مي ريختيم رو پيتزا  با دقت نگاه مي كردي و بعدش گريه مي كردي كه بدين به من بريزم رو پيتزا و داديم سسو بهت تو هم ياد گرفتي مي ريختي تو بشقاب و انقد عزيز مامان حاليش اول بشقاب خاليو قبول نمي كردي ولي بعدش قبول كردي و يا ديروز بغل خاله جون نشسته بودي و فيلهاي كوچيكيت كه ختنه كرده بودي و لخت بود رو ديدي خجالت كشيدي و خودتو مظلوم جلوه دادي و  سرتو انداختي رو دوش خاله مثلا خجالت كشيدي .آهنگ مي ذاريم قبل آهنگ با صداي بلند مي گي دست و شروع به دست زدن مي كني . مامان قربون او دست ...
10 اسفند 1392

12 ماهگي پرهام

سلام ماماني امروز شما رفتي تو 12ماه (11 ماه و يك روز ) چند وقتيه خيلي شيطون شدي و كارهاي جالب انجام مي دي .كمتر از يه ماه ديگه تولدته عزيز مامان كه ماماني هم وقت آتليه برات رزو كرده  و تدارك تولدت ديده كه كه قبل از عيد تولدت واست بگيرم چون تولدت تو عيد ميشه و عيد هم شايد بريم شهرستان بخاطر همين زودتر دارم واسيه دارم زودتر  تولد ميگيرم .خداكنه همه چيز به خوبي درست از آب در بياد
3 اسفند 1392

11 ماهگي و درامدن دندون ششم همراه با تب و مريضي ادامه دار پرهام

سلام عزيز مامان ، فردا جيگيل مامان ميره تو ماه 11 يعني 10 ماه و يه روزش ميشه و پس يازدهمين ماهگردت مبارك باشه  عزيزم . چند روزي شما خيلي بيحال و مريضي هستي و سرماخوردگي هنوز خوب نشده بعد اونم دندون ششم بالا سمت راست داره درمياد فكر كنم بخاطر همون باشه و انقد بردمت دكتر و شربت خوردي ديگه حالت از شربت خوردن بهم مي خوره چون قطره چكون و سرنگ مي بيني فرار مي كني حق داري عزيزم منم بودم حالم بهم مي خورد ولي ماماني بايد بخوري تا خوب خوب شي و بعدشم جديدا از روروئك بدت مي اد مي خوام بذارامت توش گريه مي كني . الانم كه قشنگ مي شيني و وايميسي كامل .مامان قربونت بره ايشااله زودتر خوب ميشي .
26 بهمن 1392

خرابكاري جديد پرهام

سلام ماماني خيلي جديدا ماشااله شيطون بلا شدي  كارهاتم خيلي باحال شده مثلا ميري سركابينت اشپزخونه همه وسايلها از  توي كشو در مياري ميريزي بهم همه چيو و يا مي ري سركشو لباسه بابات همه لباساشو مي ريزي و يا مي ريزي زير ميز ناهارخوري قائم مي شي و انتظار داري باهات دالي بازي كنيم و يا وسيله باشه زير ميز مي ري ورميداري كه همه عكساشو مي ذارم تا ببيني .با عرض شرمندگي عكساها يه خورده تار افتاده . ...
26 بهمن 1392

اولين باي باي كردن پرهام

سلام عشق مامان الان شما 10ماه و بيست روزته كه چند روزي باي باي كردنو خاله آزاده بهت ياد ياد بهت مي گيم باي باي كن دستاتو تكون مي دي باي ياي ميكني خيلي دوست دارم عشقم .خدا رو شكر بعد از يه ماهي مريضي (سرماخوردگي و اسهال و استفراغ ) الان چند روزيه بهتر شدي قربون اون صبر و طاقتت برم كه يه ماه مريضاتو تحمل كردي .
23 بهمن 1392

مريض شدن گل پسرم و مهربونيهاي خاله جون

سلام ماماني شما چند وقتي يعني دقيقا 1 ماهي است كه علائم سرماخوردگي را داري و هنوز خوب نشدي هر روزم پيش يه دكتر مي برمت همشونم آنتي بيوتيك مي دن ديگه اعصابم خرد شد ازاين شربت هاي كه مي دن تو هم حالت بد ميشه وقتي شربتارو مي بيني حقم داري عزيزم .اين سرماخوردگيت كم بود كه اسهال و استفراغ اومد سراغت بي حال بودي بي حالترم شدي بعد اون بردمت مركز طبي كودكان اونم شربت داده بهت و بعد از ظهرش منم حالت تهوع داشتم و حالمم خوب نبود ولي الان بهتر شدم ولي تو لب به غذا نمي زني و فقط شير مي خوري امروز خاله جون آزاده ام مريض شد حالت تهو ع گرفته ديگه اعصابم خرد شد يكي خوب ميشه يه نفر ديگه مرضي مي شه دلم به خاله آزاده مي شوزه كه خيلي مهربونه اون شبي كه با ه...
15 بهمن 1392

مطالب جالب و پندآموز

ماماني اين مطالب برات گذاشتم كه خيلي جالبه و پندآموزه و منم خيلي از مطالبش خوشم اومده خدا كنه تو هم خوشت بياد : دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد التماس می کند : آقا... آقا " دعا " می خری؟ و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا " دعا " می کند.... _________________________________________________________________ کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی... در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش، کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط&...
8 بهمن 1392